وقتی ویلیام آلستون بمیرد
در فلسفه تاریخ بحث شده است که محرک تاریخ چیست؟ کسانی گفته اند توده ها ، کسانی نخبگان و دیگران جبرگرایی تاریخی را برگزیده اند.
بی تردید نخبگان در حرکت بخشی به تاریخ سهم داشته اند.اگر بنگرید به تاریخ اندیشه خواهید دید انجا که جای عامه مردم خالی است پراز نخبگان است و انها با نظریه های خویش توانسته اند یا انقلاب بیافرینند و یا اصلاح بنمایند و یا به هرشکل دیگر در سیر اندیشه ها تغییری بدهند وویلیام آلستون فیلسوف پراوازه قرن ما ،فیلسوف دین و زبان ، فیلسوف تحلیلی یکی از آنان است.
هفته گذشته وقتی دکتر امیرعباس علی زمانی در کلاس درس معرفت شناسی دینی گفت که ویلیام آلستون درگذشته است ، احساس لرزشی شفاف در دل خویش یافتم که خوشایند نبود. نمی دانم چرا ادمی گمان می کند فلاسفه و دانشمندان جاودانه اند و نامیرا ووقتی می شنوی که درگذشته اند باورت نمی شود. شاید به این علت است که انها به قول الاهی دانها به جاودانگی دریادها و خاطره ها رسیده اند.شاید به این علت که معرفت ،زمانمند و مکانمند نیست لذا تا علم ومعرفت هست نام اهالی علم ومعرفت باقی خواهد ماند.
ویلیام آلستون با نظرات بدیع خویش به خصوص درقلمرو تجربه دینی محرک تاریخ بود. نظرات او به عرصه تضارب ارا و اندیشه هاتبدیل شده است.سخن از اینکه تجربه دینی هم وزن ادراک حسی است یکی ازان گام های بزرگ بود که در راه معقولیت باورهای دینی برداشته شد.آلستون با اینکه به سنت فلسفه تحلیلی تعلق داشت ولی توانست از دل سنت تحلیلی به معقولیت باورهای دینی دست بیابد و این به گمان من نشانه خوبی است که نشان می دهد عقل بشری عقل مدرن ، الزاما شکل و محتوای سکولار ندارد. عقل عقل هاست و تکثر خصلت جدایی ناپذیر آن است پس نمی توانیم چنانچه بعضی برآنند بگوییم که عقل و دین ناسازگارندو گزاره های دینی الزاما خرد ستیزخواهند بود.
حتی بالاتر ازان تجربه دینی که مربوط به ساحت معرفتی انسان نیست و مربوط به ساحت عاطفی اوست معقول و موجه است لذا ان دیوار حائل تاریخی و سیم خارداربین عرفان و فلسفه برداشته خواهد شد.
حتی بالاتر ازهمه اینکه عقل است که در ورزه خویش و جستجوی مستمر خویش به عرفان می رسد و متوجه می شود که تجربه عرفانی یک امر معقول و موجه است. عرفان اگرچه ماهیت غیر عقلی دارد ولی ضدعقلی نیست واتفاقا عقل می تواند معقولیت تجربه عرفانی را به رسمیت بشناسد.
ویلیام آلستون در رساندن ما به این باورها و نتایج اگرچه تنها نبوده است ولی نقش او انکارناپذیر است.او محرک تاریخ اندیشه است و همچون نخبگان دیگر، بار اندیشه ناورزی عامه را به دوش می کشد و به عوض عامه می اندیشد و چرخ تفکر را به حرکت در می اورد تا چرخ اندیشه دیگران به حرکت دربیاید هم مگر بدین گونه ذهن مطلق هگلی شاهد تداوم خویش باشد.
چه برمن گذشت.....آصفی!
از همان روز که قرار بود بیایی و نیامدی
تا همین امروز که قرار نبود بیایی و امدی
چه برمن گذشت
بماند...
(فرامرز سه دهی)
آری ...چه برمن گذشت. سه سال گذشت بین حرف ها و نگاه ها تا آموختم که متاع من کجایی است. درد می نویسم نه حرف که دلم پر است و تنگ دیدار اصفی شده است. شش ماه تمام است که می گذرد....که اصفی رفته است. انقدر درگیربوده ام دراین شش ماهه که تازه احساس می کنم چقدر دلم تنگ شده است تا ببینمش. دلتنگی من بی سبب نیست. دلتنگی من بابت بید مجنونی است که اگر بغل گوش هایش بنشینم و درددل بگویم درد مرا با تمام هستی خویش درک می کند. درد ما مشترک است. درد یک دانشجوی فلسفه است که پیش استاد خویش می برد.
آری....چه برمن گذشت. یک سال گذشت از همایش گپ دل پارسال که به هربهانه نشد شعر اصفی خوانده بشود وقرار شد همایش نکوداشت برایش بگیریم. ندیده عاشق شده بودم و رویای ابرمرد نیچه مرا به دالان های تودرتوی زندگی استاد کشید. ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد ودل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس. از پرده نشینی بدر آمدم ولی یک سال رنج و غصه سودی دیگر نداشت جز گوشه نشینی مجدد. عزم کرده ام و نیت جزم که بقیت عمر معتکف بنشینم و دامن از صحبت برچینم که از اهل زمانه عار می باید داشت وزصحبت شان کنار می باید داشت. راحتی درگوشه گرفتن است البته راحتی از اذیت وازار نه راحتی از گفتار و نوشتار.
پیشتر ازاینها رسیده بودم به اینها ولی ایستادم وانچه باعث شد ایستادم تا جمعه موعود...تا جمعه بزرگداشت اصفی یکی نگرانی های بی پایان یادگار تقی اصفی بود صادق اصفی و یکی دیگر پراکندگی ها و اکندگی ها و اختلافات همیشه. شده بودیم جاده صاف کن و شورای حل اختلاف و پیغام گیر دیگران. آنچه انها به یکدیگر نمی توانستند بگویند ما بودیم که می خوردیم. سه سال بهبهان جز اعصاب فرسایی برایم نداشته است. اعصاب خرد و پیکر بیمار شاکی اند. انانکه خودشان در زمین چمن بازیکن اند نمی دانند. انانکه برصندلی تماشاگران نشسته اند می دانند که چه شده است وقطعا رنج شان بیشتر است.
اصفی دربستر مرگ روبه تحلیل می رفت و دریغ از یک تجلیل ساده. اختلافات و تاهمین اواخر سوء نیت ها نگذاشته است که مراسمی ایده ال شکل بگیرد.اصفی مظلوم زیست و مظلوم مرد تا ما بهبهانی جماعت گرد بیاییم و برای فرصت طلبی به سروصورت یکدیگر چنگ بیندازیم.
یادگار تقی اصفی شده بود سنگ صبورمن و من شده بودم سنگ صبور صادق اصفی. هنوز می گویم: غمی که درسخنت داری همان غم است که من دارم/ همان غمی که به تفسیرش به هربهانه سخن دارم/ من وتو زخمی یک تیریم تفاوت انکه دراین مسلخ/ تو زخم تازه و من باخود هنوز زخم کهن دارم/
این دل دردمند چه بگوید و این قلم عاجز چه بنویسد که می داند انتظارات دیگران بسیار است و او درابتدایی ترین ضروریات زندگی اش مانده است.اگر نرسیده بودم به این پله اخر ، بریده بودم ولی بازهم خدارا شکر . این همه وقت و هزینه و انرژی هدررفت فدای چند ساعت معرفی شدن استاد اصفی. حالا دیگر کسی نخواهد توانست نام اصفی را درهیچ کنگره شعر محلی خط بزند مگر به بهای خط زدن خودش!
اسفند پارسال ودراوج ناامیدی ها به صادق اصفی نوشتم که نگران نباش...صدای تقی اصفی یک باردیگر شنیده خواهد شد. خدااجر نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد. دیدی که چگونه حنجره چهل سال پیش اقا معلم بازشد و فریاد مح شفی تولهی در فرهنگ سرای بهبهانیان پیچید. دیدی چگونه رنج سفر بردختری از اردبیل هموار گشت تا کلام درکام بهبهانی ها بخشکد وتازه این قدم اول است. باش تا بیایند.
رمضان نرسیده بود که من به بهبهان رسیدم و چه شد نمی دانم که اتش درنیستان وجودم افتاد و برگشتم تا به راه رفته خیره خیره بنگرم. راه نبود. چاه بود. اشتباه بود. پس از قریب سی سال حالا تدبیر من به دست تجربه یک ساله بود که بیاموزم خدمت من نه کار اجرایی است. رحمت به روان رفته ان سه بزرگ بهبهانی که راه درست رفته اند.دیگر بس است. باید بنشینم و راه درست بگزینم مثل مرتب مثل سید مثل اصفی که یک عمر یک گوشه گرفتند و حاشیه نرفتند. دوچرخه اصفی مانده است و خاک می خورد. من وتو باید رکاب بزنیم. او مارا برانگیخت تا به راه بیفتیم. من از انجا که نیمه تمام نهاده بودم شروع خواهم کرد.
آری.... برمن چه گذشت، هیچ جز شش ماه فاصله ای غریب از دیدار اول و اخرم با چشم های بی سوی گشاده ، پاهای برهم نهاده وتن خسته به بستر افتاده استادم. ...که دران یک دیدار کلاس ها درسم اموخت....که جانم سوخت وقتی حسرت خوردم که چرا سن و سالم بیشترنبود تا روبه نطق های فلسفی و کلامی اش بنشینم یاحتی یک باره اش دوچرخه به دست درخیابان ببینم. من دانشجو ام هنوز ورسالت دانشجو ادامه دادن ارمان های استاد خویش است. ادامه خواهم داد اما جایی دیگر و با صدایی دیگر.
اری....چه برمن گذشت....بماند.
سراغ از لاله پرپر بگیریم
ادمی هم بعد مادی دارد هم بعد معنوی وبه خاطر این دو ، دوگونه نیازها دارد : نیازهای مادی و نیازهای معنوی و به خاطر هرکدام از این نیازها درجستجوی محیط ها و فضاهایی است که به این دغدغه هایش پاسخ بدهد.
در تاریخ دنیا ازان زمان که افریده شده تا این زمان وامروز روز بیشتر از دیروز نیازمند فضای معنوی شده ایم. بس که مادیت با همه جلوه ها و جلوات خویش هجوم می اورد و بس که نیازهای مادی ،طبیعت ثانویه مان شده است فضای معنوی ضرورت دوچندانی یافته است.
کجا بجوییم؟ به جستجوی فضاهای معنوی که خاطر مارا ازخاطره گرفتاری دنیا بشوید کجا می توانیم رفت؟ بی انکه بخواهم تفصیل بدهم یکی از این فضاها فضای معنوی خاطرات دوران جنگ و دفاع هشت ساله تحمیلی است.
شاید کسی تردید نداشته باشد که فضای جنگ فضای معنوی است اما می توانیم توضیح بدهیم.فلاسفه اگزیستانسیالیست از یک سری اوضاع و احوال نام می برند به نام اوضاع و احوال مرزی. یعنی ان موقعیت ها که ادمی جوهره واقعی اش را نشان خواهد داد. در موقعیت های روزمره عادی خیلی ها دم از خیلی چیزها می زنند اما وقتی وضعیت امتحان پیش بیاید کم اند انها که به حرف خویش پای بند بمانند و شخصیت واقعی شان با انچه گفته اندوفق بدهد. این وضعیت ها همان اوضاع و احوال مرزی است ویکی دیگر از این وضعیت ها وضعیت جنگ است.
ادمی درجنگ چون دقیقا مرگ را دوروبرخویش می بیند دیگر به فکر سود وزیان نیست. به فکر امروز و فردا نیست.انچه هست را واقعا نشان خواهد داد.دراین محیط است که حتی بعضی ها دست به خودسازی می زنند و می کوشند خودشان را ازچنگ خودخواهی دروغین بیرون بیاورند و به خدا نزدیک تربشوند. فضای دوران جنگ دقیقا همین اوضاع و احوال مرزی است که بندگان راستین خداوند جوهره واقعی خویش را نشان داده اند و غیرراستین ها به بندگی راستین رسیده اند.
ما چه؟ ما را چه به ان بندگان راستین که بخواهیم نمونه خوان خاطرات انها باشیم ویادشان را زنده بگردانیم؟ به دولیل ما نیزخواهیم توانست با شریک شدن درخاطرات انها به یک فضای معنوی برسیم و به قافله شان بپیوندیم{ویستبشرون بالذین لم یلحقو بهم الا خوف علیهم ولاهم یحزنون}
اول اینکه. مولوی درمثنوی گفته است: "گفت پیغمبرکه حق فرموده است/ من نگنجم هیچ دربالا و پست/درزمین واسمان وعرش نیز/ من نگنجم این یقین دان ای عزیز/دردل مومن بگنجم ای عجب/ گرمرا جویی ازان دلها طلب/" پس اگر بخواهیم خدا را بیابیم می توانیم به سراغ دلهای مومن اهالی جنگ برویم. سراغ شهدا و جانبازان. انان تجلی گاه های صفات الهی اند؛ ایینه های خدانما روبروی چشمان بشر.
دوم اینکه. ادمی فطرتا عشق به کمال وخوبی دارد، عشق به کمال و خوبی ادمی را به کمال وخوبی می رساند، شهدا مظهر کمال و خوبی اند پس ما با عشق به شهدا به کمال و خوبی خواهیم رسید.
خاصیت عشق است که اکسیر است و کیمیا می کند. مس وجودت را به طلای ناب تبدیل خواهد کرد. دیوانه ات می کند تا درست شبیه معشوق خویش بشوی.
چرا محروم بمانیم؟ اگر دستمان به دامان اهل بیت نمی رسد ،شهدا که هستند و یادشان زنده است هنوز.
به راستی که یاد دوران معنوی جنگ لذت بخش است وحال و هوایت را لحظاتی چند هم که شده تغییرخواهد داد. بشتابیم به سوی حول حالنا دراین پاییز که حال و هوای طبیعت تغییرکرده اسنت.
موی سفید روی سفید
روبروی مادرم که نشستم باولین نگاهش گفت یک موی سفید در موهای اول پیشانی ات پیدا شده است. ازوقتی که فهمیده ام موهام شروع کرده به ریختن ، این باردومی است که احساس می کنم اب سردی رویم ریخته اند.به یاد سخن استناد ملکیان افتادم که وقتی به بعضی ها می گویند موی سفید درسرشان پیداشده حسرت می خورند ووقتی به بعضی دیگر می گویند انگار دنیا را به انها داده ای. اری. انانکه صیقل خورده اند و رنج برده اند با دیدن موی سفید احساس می کنند که تازه زحمت ها به بار نشسته است.
پیری وجوانی درقاموس عرف ما با سن ادم ها سنجیده می شود اما درقاموس روان شناسان با تلقی ادم ها. ممکن است کسی شصت سالش باشد اما واقعا احساس جوانی بکند. بی تعارف بگویم در عمر خویش خیلی احساس جوانی نکرده ام. چشم که باز کرده ام وخود را شناخته ام در زجر و رنج بوده تا الان. دوره هایی بوده هرچند کوتاه ان هم بواسطه خودفریبی و به قول امروز ها بی خیالی احساس جوانی کرده ام اما دیری نپاییده ا ست.
ازان روز که سواد خواندن و نوشتن مرا تحرک بخشید تاالان چشم هایم روی صفحه های کتاب بوده است و خدا می داند چه زجری کشیده ام لحظه ایی که دور از کتاب بوده ام. عقب افتادن کنکورم تا یکسال بواسطه بیماری مادر، سربازی و معافیت تلخ ان که دوسال تا گذشتن از لج بازی ها و دربدری ها و کارهای اداری گذشت، میگرن بی موقع که دراین پنج ساله بخشی از نیروهایم را هدر داده است، ناراجتی معده بعدی و بازگشتن به بهبهان برای خوانده دکترا که سه سال به افت و خیزفراوان همراه انجامید وبه فرسایش اعصاب و وقت تلفی سپری شد همه و همه دراین تلقی و بعد روییدن اولین موی سفید نقش داشته اند.
به گذشته که برمی گردم فقط خدا را سپاس می گویم که زحمت خود را کشیده ام. نعمت ذهنی جوال و استعداد خواندن و نوشتن به من بخشید که اضافه بروسع نفس خویش کوشیده ام قدرنعمت اش را بدانم. علی رغم انچه گذشت سیاوش گونه از دالان اتش گذشته ام. نیمه راهم هنوز اما دلم ارام میگیرد وقتی می بینم که تلاش خود را کرده ام. حالا دیگر نتیجه داده یا نه ومااجری الا علی الله.
انچه امیدم می بخشد اینست که خدای بزرگ به همه این دردها و رنج ها به انچه خواندم و نوشتم وخواندم و کردم پاسخ خواهد داد ورهایم نخواهد کرد. مبادا بیندیشید که نا امید شده ام. بازگویی خاطرات گذشته وروایت رنج ها تسکین بخش است نه ا ناامیدکننده .این همه موجود تک سلولی درقعر اقیانوس ها عاشقانه به زندگی خویش ادامه می دهند چرا من ناامید بشوم؟
دردم فقط و فقط به خاطر لحظه هایی است که از دست داده ام. شاگرد اول کلاس سوم ابتدایی بودم اما پارسال به معلم ان سالهای خویش گفتم حاضرم برگردم و چوب بخورم تا بیشتر از بیست بگیرم. من قسم خورده ام که نایستم وعلی رغم همه تندبادها وهمه یاس ها وناامیدی ها پیش بروم .تجربه های خوبی اندوخته ام به خصوص دراین دوسه ساله وعزم جزم کرده ام که از انها بهره بجویم تا تداوم زندگی تا پیشروی جدی تر و صحیح تر .
موی سفید یک معنی دیگر دارد. خوشحالی از راه پیموده. امیدوارم فقط امیدوار به اینکه در پیشگاه خدا ووجدان خویش روی سفید داشته باشم. روی سفید مهم تر موی سفید است.
بالهای سنگین وعزم پرواز
شنیده بودم که زنده یاد تقی اصفی وقتی از بانک برمی گشته حقوق خود را سرراه بین فقرا تقسیم می کرده تا به خانه برسد. گاهی دربانک هزاری ها را می گرفت واتش می زد وهشدار می دادکه مال دنیاست. دود می شود وبه هوا می رود. این روزها شنیده بودم که اما حسن مجتبی(ع) را کریم اهل بیت گفته اند. سه بار اموال خویش را دراه الهی داده است.
برایم تعجب براگیز بوده است هرچند مفهوم بوده است که می توانیم ببخشیم. مال و منال وفا نمی کند. امروز دست من است و فردا دست تو وپس فردا دست او وپسین فردا خدا می داند. ما می رویم اما مالها دست به دست چرخیده اند و خواهندچرخید. مهم نه داشتن مال است ؛ مهم دلبستگی ما ادمهاست به مال دنیا که نمی گذارد جلوی چشم خویش را ببینیم ودست به اطراف خویش بنگریم.
این روزها می اندیشم که گویی دلم سخت شده است وگویا درمرداب دنیا وزرق وبرق هایش غرق شده ام وگوییا که موعظه و تذکر ویاداوری درمن اثرنمی کند. چه شده است؟
اینهمه کتاب و نوشته رامی خواهم برای چه؟ پول حسابم را راکد گذاشته ام برای چه؟ براستی ایا بخل درمن رخنه کرده است؟ بااین حساب دلبستگی های دنیا مرا ربوده است و من غافلم.
براستی چرا ما ادمها اینقدر دست هایمان را سفت دور گردن بسته ایم که نمی توانیم به جیب ببریم واسکناس بیرون بیاوریم وببخشیم؟ اسکناس که اسان است چیزهای دیگر.
این همه کتاب تلنبار کرده ام درخانه وشده ام حماله الحطب که چه بشود؟ این همه کتاب خاک می خورد وممکن است کسانی باشند وبخواهند بیاموزند. چرا دریغ؟ چرا جلوگیری؟ می گویند وزن کتاب های کی از علما و دانشمندان اسلامی بقدری بوده که با وزن جسدش برابری داشته است اما کدام را باخود برده است؟
چند کتاب؟ چند لباس؟ چند اسکناس؟ ....همه اش می گویم نکند علت سنگینی روح من و اینکه چند وقتی است احساس سبکی به من دست نمی دهد بخل من باشد.
وقتی می رسی به اینکه باید ببخشی و بارخود را سبکترسازی تا بالن روحت بالاتر برود احساس می کنی سنگ سنگین روی دلت را برداشته اند. انگاری چنگک به گلویت انداخته بودند و الان دارند برمی دارندش.
اراده ام تازه شده است. چشمهایم باز شده است. باید پرید اما اگر بمانم وهمین گونه بمانم انگاه چگونه باید این جان عاریت را به عزراییل بسپارم؟
چنانچه اطلاعات موجود دراین مقاله نشان میدهد ظاهرا دردهه پنجاه و شصت شمسی نوشته شده است ازاین جهت می تواند درشناختن بهبهان دهه های پنجاه و شصت مفید باشد اما عدم به روز رسانی و اطلاعات ناقص حتی نادرست درآن وجود دارد که اعتبارعلمی اش رازیر سوال برده است. به عنوان نمونه نامی ازصنعت "نمدمالی" دربهبهان نرفته یا پیدایی گنجینه ارگان را درحین احداث جاده دانسته حال انکه درحین احداث سد بوده است. نقص اطلاعات و کذب انها دراین مقاله را می توانیم دلیل انتقاد به دایره العارف معتبر ایرانیکا بدانیم که محل رجوع محققان است.
ترجمه مقاله از روی متن انگلیسی ان صورت گرفته وبه روش ترجمه ازاد بوده است ازآن روکه این ترجمه درمعرض دید مخاطب عام قرار می گیرد ضروری بود که ترجمه اش به روش ازاد باشد.مولف هرجا که لازم دیده توضیحات خویش را درپرانتزاورده است. توضیحات مترجم درکروشه وبعضا نیز همراه با انتقادتی دیگر درپاورقی ذکرشده است. درترجمه اصطلاحات جغرافیایی تاریخی و مردم شناسانه ونیز انتقادات به این مقاله از راهنمایی های ارزشمند استاد دولتی مختاران بهره برده ام که بدین وسیله ازایشان تشکر می شود.
بهبَهان ( که بهبِهان نیز تلفظ شده است)
{نام }یک شهر و شهرستان در ایران واقع در استان خوزستان.
شهرستان بهبهان درسال 1330ش/1951م به این صورت مشخص شده است که از طرف شمال در مجاورت رودخانه مارون ، از طرف مغرب در مجاورت شهرستان اهواز و خرمشهر ، از طرف جنوب در مجاورت خلیج فارس و از طرف مشرق در مجاورت شهرستان شیراز قرار دارد. به علت تغییرات اداری بعدی شهرستان بهبهان در حال حاضر ، از طرف شمال و شرق همسایه استان کهگیلویه و بویراحمد ، از طرف غرب همسایه شهرستان رامهرمز و از طرف جنوب همسایه رامشیر (خلف آباد سابق) است.
کوه های اصلی شهرستان بهبهان عبارتند از کوه پس شانه(3320 کیلومتر) ، کوه سَردوک (3025کیلومتر) و کوه سفید( 2770کیلومتر)(1)
رودخانه های اصلی آن عبارتند از مارون و خیرآباد. مارون از کویرکوه و "لُخت ده" (2) سرچشمه می گیرد و پیش از عبور از نزدیکی شهر بهبهان روستاهای زیادی را آبیاری نموده و به رودخانه رامهرمز در قلعه سایک (رام هرمز) می پیوندد و بعد از پیوستن به جریان آبهای رامشیر در نهایت از طرف غربی بندر ماهشهر (بندر معشور سابق) به خلیج فارس می ریزد.
رودخانه خیرآباد از "چَلخور" (3) سرچشمه گرفته و پس از آبیاری دهستان های خیرآباد و زیدون به رودخانه هندیجان ملحق شده سپس ده ملای سابق و هندیجان را به سمت خلیج فارس در می نوردد.
علائم رایج (محیط زیست در این منطقه) عبارتند از بادشمالی خشک و گرم و بادجنوبی که غالباً پر از رطوبت بوده و در زبان محلی "شرجی" خوانده می شود.
شهرستان بهبهان از سه بخش تشکیل شده است : (4)
1- آغاجاری ، امیدیه و میانکوه به مرکزیت آغاجاری
2- زیدون به مرکزیت سردشت
3- بخش مرکزی به مرکزیت دودانگه
بهبهان در دوره های قرون وسطی جزو ایالت ارگان (5) بود. اگر چه این ایالت (بعداً به کهگیلویه تغییر نام داده است) تا سده های پیش از دوره صفویه ، چندین بار دچار تغییر مرزی شده است اما مرزهای شمالی و شمال شرقی اش در سرتاسر دوره قرون وسطی به گونه ای است که باید مشتمل بر شهرستان کنونی بهبهان باشد.
مرکز ایالت ارگان شهر قدیمی ارگان بود که خرابه هایش در طول کناره های رودخانه مارون از 8 الی 12 کیلومتری شمال بهبهان امتداد داشته و تقریبا چهار کیلومتر است.
در جدیدترین سرشماری که درسال 1365 ش/ 1986 م انجام گرفته ، جمعیت شهرستان بهبهان بالغ بر 202 هزار نفر برآورد شده است. ( 84 هزار نفر در قسمت مرکزی بهبهان و 118 هزار نفر در بخش های آن) و مشتمل است بر 40 هزار نفر که از مناطق دور دست انتقال داده شده و به طور موقتی در این شهر مقیم اند. 75944 نفر در بخش آغاجاری ، 14318 نفر در بخش زیدون و 3072 نفر در بخش مرکزی.
تقریباً {زندگی} 60 درصد ساکنان شهرستان وابسته به دامداری و کشاورزی است. {زندگی} 40 درصد{بقیه} وابسته به تجارت و کار تحت عنوان کارگر ، کشاورز ، کارگر ساختمان و خدمتکار شهری است.
در این شهرستان گندم ، جو ، برنج ، کنجد و خرما تولید می شود. 15 هزار هکتار {زمین} زیر پوشش آبیاری است در حالی که 30 هزار هکتار {زمین} واقع شده در بخش مرکزی ، شمالی و غربی و قسمتی از بخش زیدون زیر کشت دیمی قرار دارد.
52 هزار و پانصد تن از محصولات بهبهان در سال 1364ش/ 1985م گندم و جو ، هزار و دویست و بیست تن برنج ، 250 تن کنجد و 28 هزار تن خرما بوده است.
شرکت نفت و گاز در دو بخش امیدیه و آغاجاری اهمیت عمده ای دارد. اضافه بر تاسیسات نفت و گاز در آغاجاری و پالایشگاه گاز در بیدبلند کارخانه سیمان ، کارخانه آرد و کارخانه یخ در شهر بهبهان نیزقابل ذکرند.
صنایع دستی اصیل {در بهبهان} عبارتند از یک نوع منسوجات با کیفیت بالا که "عبا" نامیده می شود.{عبا} از پشم ظریف گوسفند ساخته شده و به تعداد زیادی به کویت و امیرنشین های عربی صادر می شود. {از این پشم ظریف گوسفند} کفش های چرمی و کتانی که "مَلکی" یا "کالَک" ( یک نام محلی باری بهترین نوع این کفش ها) نمدهای پشمی و کلاه های نمدی نیز ساخته می شود.
صادرات بهبهان در سالهای اخیر از طریق شهرستان اهواز ارسال می شود ولی پیش از ساختن بزرگ راه آسفالته بهبهان - اهواز از طریق بندر دیلم و بوشهر با کشتی حمل می شد.
تمام طول بزرگ راه شیراز - بهبهان - اهواز آسفالت شده است. بزرگ راه بهبهان - اهواز به طول 200 کیلومتر کشیده شده و پس از عبور از مارون و با گذشتن از حومه غربی بهبهان به رامهرمز و سپس به اهواز منتهی می شود. بزرگ راه بهبهان - شیراز به طول 360 کیلومتر کشیده شده و پس از گذشتن از حومه شرقی بهبهان و عبور از رودخانه خیرآباد ، 72 کیلومتر تا شهرستان گچساران ( مرکز شهرستان دوگنبدان در استان کهگیلویه و بویر احمد) امتداد داشته و سپس به شیراز منتهی می شود.
ساخت این بزرگ راه جدید تاثیرات دوربردی بر حمل و نقل ، انتقال مسافر و در نتیجه آن بر زندگی اقتصادی و فرهنگی {مردم } در {استان های} فارس، کهیگیلویه و بویراحمد و خوزستان داشته است.
درمتون قرون وسطی و آثار مربوط به جغرافیای تاریخی گفته هایی درباره جاده های قدیمی بین ارجان/ بهبهان و خلیج فارس ، استخر ، اهواز و دهدشت وجود دارد و قسمت هایی از این جاده های قدیمی هنوز در مناطق مشخص توسط روستاییان مورد استفاده قرار می گیرد.
شهر بهبهان (35 30شمالی ، 50 16 شرقی ) در یک جلگه{دشت} واقع شده است که 400 متر از سطح دریا بالاتر است و دارای گونه آب و هوایی گرمسیری است با حداکثر 50 درجه سانتیگرادحرارت و حداقل صفر درجه.
شهر بهبهان به محله هایی تقسیم می شود که نام های آنان از این قرار است : مسجدبردی ، پهلوانان ، کاروانسرا ، گچ پزان ، شاه فضل ، سادات ، لب آب ، درویس (6) ، سبزپوشان ، تخت کشان (7) ، محسنی ها ، معمارها ، ملایان (8) ، گودچهک ، گودبقال ، میدان ، خراسانی ها ، آقاپیرحیدر ، بازار نو ، محله پر (9) ، آهنگرها ، بوعلی ها و درویش ها. نام محله های جدید بهبهان عبارتند از: چمنک ، شهرنو ، ذوالفقاری ، فلکه بیدبلند و پل قائم.
شهر بهبهان حدود شصت مسجد دارد. مردم بهبهان و نیز مردم بقیه{بخش های آن} شیعه دوازده امامی اند. یک کتابخانه عمومی {درشهر} وجود دارد. بازار آن به سبک سقف های سنتی پوشیده شده است. آداب و رسوم ، فرهنگ عامه ، ضرب المثل های آن و غیره عموماً به آداب و رسوم ، فرهنگ عامه و ضرب المثل های رایج در جنوب ایران و بقیه نقاط خوزستان شباهت دارد.
ساکنان قسمت مرکزی بهبهان ادعا می کنند که از تبار مردم ارجان ، روسا (10) ، سیدها و لرها هستند. ساکنان بخش های آن عموماً ریشه لری دارند و لر زبان اند. آنها روابط گسترده خود را با قبایل کهگیلویه حفظ کرده اند. شهر نشین ها به همان خوبی که {زبان} فارسی را می شناسند {گویش} لری را نیز می شناسند و هنوز کلمه هایی را به کار می برند که احتمالاً ریشه خوزی(هوزی) کهن دارد.
بهبهان درسال 1365ش/1986م هفت دبیرستان ، دو آموزشگاه فنی وحرفه ای، یک دانشسرای کوچک تربیت معلم ، هفده مدرسه راهنمایی ، سی و یک مدرسه ابتدایی ، یک مدرسه مخصوص کودکان استثنایی و شش کودکستان داشت.
اولین قنات و کانال جهت تامین آب شرب شهرستان بهبهان در دوره سلطنت ناصرالدین شاه قاجار ، بنا به درخواست حاکم احتشام الدوله سلطان اویس میرزا زده شد. شرکت آب بهبهان که در سال 1338ش/1949م تاسیس شده است یک تونل از {رودخانه}مارون حفر نمود که هم آب شرب شهر را تامین می کند و هم آب زمین هایی را که قبلاً توسط باران آبیاری می شده است. شهر درحال حاضر به یک سیستم لوله کشی تامین آب مجهز است. ضمن توجه به اینکه الان به حفر چاه های نیمه عمیق در اطراف شهر و ساخت سد برروی مارون روی آورده اند.
از بهبهان در هیچ یک از متون تاپیش از زمان تیمور سخن گفته نشده است. ظاهراً به صورت یک روستا نزدیک شهر میانی ارگان پا به عرصه وجود نهاده و پس از ویرانی آن درسده 8 تا 14 میلادی به تدریج گسترش پیدا کرده است . بنابراین پیشینه باستانی و قرون وسطایی شهر متعلق به تاریخ ارگان است.
محل های باستان شناختی و بقایای تاریخی موجود در بهبهان فعلی به قرار زیراند : بقایای شهر باستانی "به ازآمدقباد" و ارگان در قسمت شمال شهر ، بقایای موجود در ورودی تنگ تکاب (11)، بقایای اسلامی (مساجد و آرامگاه امامزادگان و بزرگان) در شهر بهبهان ، بقایای پل قدیم ، آتشکده، و بقایای مدرسه مربوط به دوره صفویه در روستای خیرآباد ، بقایای قلعه معروف به قلعه دختر درکناره رود شیرین ، ویرانه های موجود در زیدون ، سردشت ، دزکلات و دز گلاب.
ویرانه های تنگ سورَک (12)(به گویش محلی تنگ سولَک) پنجاه کیلومتری شمال غرب شهر بهبهان واقع در یک کمربند روستایی اشغال شده توسط ساکنان قبیله گرمسیری بهمئی در مرزهای استان کنونی کیگیلویه و بویر احمد قرار گرفته اما می تواند در فهرست باستان شناختی بهبهان قرار بگیرد.
در حین کار احداث جاده (13) درسال 1360ش/1981م اشیای مهمی در منطقه ارگان نزدیک یک حمام - خانه ویران شده و یک امامزاده کنار رودخانه مارون (14) کشف شد { که عبارتند از:} تابوت فلزی طلاکاری شده ، چندین دکمه طلایی ، سلاح های متنوع ، مقادیر زیادی شمعدان ، تکه هایی از ظروف سفالی و فلزکاری شده ، مجسمه های کوچک و یک شیء طلایی پرزرق و برق که تصویر دو شیر وحشی بالدار را نشان می دهد(15) و نیز یک کتیبه کوچک به خط میخی. این کشفیات که به موزه ایران باستان در تهران انتقال داده شده است ، توسط باستان شناسان ایرانی در دست مطالعه است و آنها دریافته اند که این کشفیان متعلق به عهد متاخر از دوره گذشته عیلامی یا عیلام نو است.
پاورقی ها :
1-کوه پس شانه و سَردوک الان دراستان کهگیلویه و بویر احمد قرار دارد.
2- به گفته استاد دولتی مختاران لخت کوه صحیح است.
3- به گفته استاد دولتی مختاران کویر کوه صحیح است.
4- این بخش بندی در حال حاضر تغییر کرده است.
5- درمتن "ارجان" با تشدید حرف ر آمده است اما ضبط فارسی ان نوشته شد.
6- درمتن "درویش" آمده است که ظاهرا صحیح نیست.
7- نام درست محله "شیوه کشی " است که متاسفانه اشتباه درج شده است.
8- تلفظ اصلی و درست کلمه که درمتن نیز امده است" مَلاحان "با تشدید لام است که با تلفظ محلی آن نوشته شد.
9- درمتن "محله پیر " آمده است که صحیح نیست.
10- منظور نویسنده " بَکان " است که متاسفانه "روسا" نوشته است. بکان در لغت به معنی بزرگان است.
11- درمتن " تَکاو" آمده است که آن نیز صحیح است.
12- در متن " تنگ سَروَک" با فتحه سین و ر آمده است که صحیح نیست.
13- در حین احداث سد بوده است نه جاده .
14- منظور حمام بکان و قدمگاه امام رضا(ع) است که به اشتباه امامزاده نوشته شده است.
15- منظور نویسنده حلقه طلایی قدرت است.
مشخصات مقاله شناختی:
Eqtedari ahmad - "BEHBAHAN"- iranika encyclopaedia - www.iranika.com/newsite
هفته نامه ندای بهبهان
سفر به تنهایی
یکی از مفاهیم مطرح در فلسفه اگزیستانسیالیسم مفهوم غربت یا ازخود بیگانگی است. انها براین باورند که هرگاه بین انسان و خود اصیل وی جدایی اتفاق بیفتد انسان دچار غربت و از خود بیگانگی خواهد شد.
عموم انسانها در زندگی های روزمره دچار غربت اند اما نمی دانند. دلیلش اینست که حضور درجمع و جامعه به ما یک احساس اطمینان و اعتماد کاذب می دهد که فکر می کنیم خودمان را یافته ایم و انچه هستیم و می اندیشیم و عمل می کنیم، برخاسته از خود اصیل ماست. احساس حضور درجمع وبادیگران بودن به ادمی یک احساس رضایت کاذب می دهد اما کافی است ادمی دروضعیت هایی قرار بگیرد که این رضایت مندی را به چالش بکشد انگاه عمیقا دچار غربت خواهد شد.
یکی از این وضعیت ها وضعیت سفر است. وقتی به سفر می روی البته تنها، با خود درونی ات مواجه خواهی شد. به خصوص اگر شب های جاده را دریابی دران تاریکی و امتداد بی انتهای جاده ها به درون خودت کشیده خواهی شد. احساس تنهایی که جزو احساس های بنیادین ما ادمهاست دران وضعیت خود را نشان خواهد داد.
ادمی به راستی تنهاست اما بودن درجمع باعث می شود که نه تنها دچار غفلت شده که حتی تصوربکند که تنها نیست اما کافی است همان هاکه دور وبرش بوده اند روزی بروند دران وقت ادمی تنهایی خویش را بازخواهد یافت.
وضعیت ما درزندگی روزمره مان معمولا وضعیت اطمینان است یعنی اطمینان به اینکه فکرمی کنیم واقعا خودمان هستیم اما وضعیت سفر این اطمینان ها را زایل می کند.براستی چرا می گویند خودت را بشناس زیرا که عموم ما واقعا خود را نمی شناسیم وفکر می کنیم همین تعلق خاطرها و دلبستگی ها هویت ماست و تا همیشه با ما خواهد بود. انسان همیشه خودش را با شغل و فامیل و دوستان و داشته هایش تعریف می کند ولی اشتباه است چون ممکن است همه اینها روزی از ادمی گرفته بشون.به قول اریک فروم بودن و داشتن فرق دارد.
حسن سفر اینست که ادمی را ازین دلبستگی هاو تعریف های کاذبانه جدا می کند دران صورت است که ما با خود عریان و واقعی خویش مواجه خواهیم شد وحتی ممکن است احساس اندوهی عمیق به ما دست بدهد و عمیقا دچار یاس و تنهایی بشویم.کم نبوده اند اهالی عرفان که به جستجوی خویشتن خویش روبه سفر اورده اند. غزالی معروف است. ابن بطوطه و سهروردی و شمس تبریزی هم.
هروقت می خواهم به مسافرت بروم احساس کنده شدن از وضعیت خوگرفته خویش و اضطراب وجودی در من رخنه می کند. تجربه سفر همیشه توانسته مرا به حقیقت خویش برساند و بتواند دوباره نسبت مرا با ان خود اصیل نشان بدهد و اینکه کجای دنیا و عمر خویش ایستاده ام .دائم السفربودن رادوست دارم چون مرا به ان خود اصیل می رساند تا با او روبرو بشوم و سخن بگویم و بسنجم اما برکه می گردم به وضعیت قبلی، دوباره تعلقات دربرم می گیرد. هرچند چند روزی باید بگذرد تا به وضع جدید عادت کنم اما بالاخره مرا ازخود اصیل خویش جدا خواهد کرد واین درداورست.
ادمی دراین غربت ها و سفرها است که به عمق تنهایی خویش می رسد و درعمق تنهایی خویش خدا را می یابد که گمش کرده است.انگاری او همیشه درعمق وجود ما هست واین ماییم که گاهی به او دور و گاهی نزدیک می شویم.
اری ما دراین دنیا مسافریم و مسافر را چه به ماندن؟ سفر همیشه سفر دنیا را به یادم می اورد واینکه چند روزی بیش نیست و باید رفت. غربت خویش را دوست دارم چون مرا می رساند به خویش ، به خدا وبیزام ازان جمع که مرا دور خواهد ساخت از خویش ، از خدا.....
خاطره اندیشی
اخیرا دست به قلم شده ام تا انچه از حاصل تحقیق و بررسی برروی کتاب" راهی به گورستان" اثردست زنده یاد استاد تقی آصفی به دست اورده ام روی کاغذ بیاورم. راهی به گورستان حوالی 1341 نوشته شده زمانی که ایشان حدود بیست سال داشته اند ودران موقع مجوز چاپ نگرفته است. چهل سال از تاریخ راهی به گورستان می گذرد . نمی دانم چند ادم خوشبخت دراین عمرچهل ساله توانسته اند به این کتاب نظری بیندازندولی سعادت قرین من شده که اکنون دست هایم به اسانی روی صفحه های پوسیده ان می لغزد
یکی از چند شیوه و شگردی که دراین کتاب عرضه شده شیوه ای است که نام ان را "خاطره اندیشی"(memory-thinking) نهاده ام. خاطره اندیشی عبارتست از روایت کردن انچه درذهن شما نسبت به اوضاع و احوال و پدیده های دوروبرتان می گذرد. فرض کنید الان روی پشت بام خانه تان دراز کشیده باشید وتاریکی همه جا گسترده شده باشد. ذهن شما ناخوداگاهانه روی یک مسئله کلیک میکندوشما را باان مسئله درگیر می سازد. اگربیایید قلم وکاغذ به دست بگیرید و خاطره خود را ازاین صحنه و انچه درذهن شما گذشته بیان کنید
شیوه خاطره اندیشی رابه کاربرده اید. دربعضی اثار فلسفی مثل نوشته های زان پل سارتر والتر بنیامین وخاطرات نیچه ازاین شیوه استفاده شده است.اما برای شناختن دقیق تر ان لازم است تفاوت هایش را با دوشیوه دیگر بشماریم.
فرق خاطره اندیشی با "حدیث نفس یا تداعی معانی" ازان نوع که مارسل پروست در رمان گدرجستجوی زمان ازدست رفته" به کارگرفته اینست که حدیث نفس معمولا یک جریان سیال وخطی را دنبال می کند که ادامه دارد اما خاطره اندیشی منقطع وبریده بریده است. صحنه الف را با ذکرذهنیت خویش بیان می کند و میرود سراغ صحنه ب که به کلی ممکن است فضای ان و مسئله مطرح شده دران با قبلی فرق داشته باشد.
فرق خاطره اندیشی با "آفوریسم یا گزین گویی "ازان نوع که نیچه و ویت گنشتاین به کاربرده اند اینست که افوریسم فقط مسئله ها و جمله ها رابیان می کند اما صحنه اصلی و خاطره ای را که این مسئله دران صحنه پدید امده بیان نمی کند. خاطره اندیشی سه مشخصه دیگر دارد که ذیلا اشاره خواهم کرد: 1- خاطره اندیشی ممکن است درباره صحنه ها و اتفاقات واقعی باشد وممکن است درباره صحنه ها و اتفاقات خیالی باشد ولی انچه در راهی به گورستان امده صحنه ها و اتفاقات واقعی است. 2- خاطره اندیشی روش خوبی برای ثبت خاطرات است. بسیاری نکته ها هست که مثل برقی درذهن می جهد اما چون ثبت نمی شود فراموش خواهند شد. بسیاری از این حدس هاو الهام ها شاید بتواند یک موضوع جدید بیافریند و به یک کشف جدید منجربشود. 3- درخاطره اندیشی چون انسان خاطرات خودش وافکارخودش را می گوید بنابراین بیشتر نکته ها و مسائلی وجود دارد که دغدغه ها و علاقه های شخصی است بدین معنی می توانیم بگوییم خاطره اندیش یک صبغه روان شناسانه یا اگزیستانسیالیستی دارد.
تقی اصفی دراین خاطره اندیشی ها دردها و دغدغه های خویش را نشان داده است . شاید بتوانیم کل دغدغه های اورا دراین سه کلمه خلاصه کنیم: مرگ مادر و معبود. روش خاطره اندیشی می تواند زوایای پیدا و پنهان یک شخصیت را افتابی کرده و می تواند محرک دیگران باشد تا سرنخ هایی دراین خاطره ها وروایت ها بیابند و انها را به کاربحث و بررسی بسپارند. نکات گفته شده دراین کتاب جای تامل فراوان دارد و درباره هرکدامشان می توان کتاب نوشت. باید به استاد تقی اصفی تبریک گفت که لحظه های شکوهمند خاطرات و اندیشه های خویش را ثبت کرده تا الهام بخش دیگران باشد و باید تبریک گفت که مثل بقیه ادمها نگذاشته ان همه نکته های درس اموز زیرخاک برود . شاید می خواسته است دیگران نیز دراین لذت لحظه های درخشان تفکر و اندیشیدن با او شریک باشند.
انزوای فیلسوف
استاد سید علی موسوی بهبهانی استاد پرسابقه علوم معقول و منقول این روزها با بیماری های جسمی دست و پنجه نرم می کند. گوشه نشینی برای انکه دغدغه اش درس و تدریس و دانشگاه بوده واقعا شکنجه است. دوستی عزیز سخن می گفت و می گفت اهالی فلسفه سرانجام به انزوا می رسند. گویی مقدراست که حرف اهالی فلسفه شنیده نشود و انها درکنج غربت و بی اعتنایی عمربسربیاورند. چنین است که زنده یاد دکترمحمد حسن لطفی زنده یاد سیدجلال الدین اشتیانی و فلسفه ورز بی بدیل بهبهانی دراین اواخر زنده یاد تقی اصفی درکنج فراموشی خاموش می شوند. ان همه شور و شوق عقلی تبدیل می شود به سکوت و اهالی فلسفه حرف خود را از جامعه زمان خویش پس می گیرند..
نیچه هراکلیتوس حکیم را که تصویر می کند مردی باابهت راتصویر می کند که انگار برقله کوه ایستاده وغروب را نظاره می کند و البته گرم افکارخویش است. شاید تصویر فیلسوف درچشم دیگران نیز اینست که نیچه می گوید .هراکلیتوس براستی غرور داشت غرور فلسفی.
بیشترمردم فلسفه راازسنخ انتزاعیات می دانند و دل سپردن به امور بنیادین زندگی و پرداختن به فکر و اندیشه والا که البته کارانهاست که دغدغه نان و زندگی ندارند. دیگرانی فکر میکنند زندگی همین خورو خواب و خشم وشهوت است لذا پرداختن به نیازهای معنوی رابیهوده می انگارند. دیگرانی جزبرون گرایی هیچ تیپ شخصیت دیگری قبول ندارند و برایشان تعجب برانگیزاست که درون گرایی بی معناست. شاید به همین دلیل هاست که سخن فیلسوف را یا نمی شنوند یا نمی فهمند. ولی مگر فلاسفه چه می گویند؟ جزاینکه می خواهند حقیقت اشیا و زندگی بشر رانشان بدهندو بیاموزند که دست از حقیقت برندارید. زندگی تان را اول بیندیشید بعد ادامه بدهید.
ازحق نگذریم. درطول تاریخ نوشته های فلاسفه انقدر پیچیده و سطح بالا بوده است که بعضی اول بسم اله می ایند بخواننداما وسط راه کنار می روند. درست است که مسائل فلسفی نیاز به تفکرداردو باید ادم کمی هم به خودش زحمت بدهد اما دشوارنویسی شیوه خوبی نیست. خدابیامرزد پدر فلاسفه جدید را که فلسفه کاربردی را می نویسند و درس می دهندو می کوشند تا انجا که ممکن است به زبام عامه درش بیاورند. اخر هرچه باشد علم برای رشد ادم ها امده است نه جروبحث خصوصی فلاسفه.
باین حال به کسانی مثل مرحوم تقی اصفی که می اندیشم تعجبم دوبرابر می شود . او بسیار ساده می نوشت و می کوشید مطالب را تاانجا که ممکن است قابل فهم بسازد اما بازهم مورد بی اعتنایی قرار می گیرد.
بارها به خویش نهیب زده ام که ازراه رفته برگردم و بروم درحوزه هایی دیگر که کاربردی تراند بخوانم و بنویسم. گاهی دیدن درد و رنج مردم دور وبر از فلسفه خوانی بیزارت می کند. می بینی که یک نفر از فقرفکری رنج می برد و مشکلاتش بابت فقرفکری اوست اما بازهم می دانی که اگر به بحث با او بنشینی جزاینکه از مباحثات فلسفی اعصابش خرد شود نصیبی نخواهی برد. گاهی دیگر می اندیشم که دغدغه های خودم را بچسبم و همچون بقیه به گوشه خلوت خویش بروم وبا افکارخود خوش بگذارانم. مراکه یارای تغییر افکاردیگران نیست.
اما درورای این ناامیدی ها هنوز می اندیشم که با ساده سازی و ساده نوشتن بعضی مباحث فلسفی می توانم کاری انجام بدهم که البته اگرمخاطبی دارد درقشر تحصیل کرده دارد. نمی دانم با انها که تمام دغدغه هایشان نان وزندگی است چگونه باید گفت که زندگی را دست کم نگیرید. به قول سقراط حکیم زندگی اندیشیده نشده ارزش زیستن ندارد.
سخنانی چند ردوبدل شد بین من و دوستی عزیز درباره عرفان و سیاست و بهانه ای شد برای نوشتن یادداشت حاضر. سوال اینست که ایا رابطه ای بین عرفان وسیاست هست یانه و اگر هست چگونه؟
برای جواب دادن به این مسئله لازم است معنای هریک از دو اصطلاح سیاست و عرفان را بدانیم .سیاست را اجمالا به علم یا هنر تدبیر جامعه تعریف خواهیم کرد بدیم معنی سیاست اولا از مقوله فعل و فعالیت است ثانیا درگیر روابط اجتماعی است و ثالثا با حیات جمعی انسها سروکار دارد.
عرفان را می توانیم به دومعنا بگیریم که دریک معنا با سیاست بی ربط و درمعنای دیگر با ان مرتبط خواهد بود.
اگر عرفان را به معنای انزوا و خلوت و تهجد و ریاضت و دوری گزیدن از دنیا معنا کنیم معلوم است که نه تنها با سیاست نمی سازد که نقطه مقابل انست. عرفان بدین معنا از مقوله انفعال است و بی ارتباط با روابط اجتماعی و تنها سرگرم حیات فردی خواهد بود. به گفته والتر استیس اصلا گریز از مسولیت اجتماعی و انزوا طلبی ذاتی عرفان نیست . گرایش ذاتی عرفان به مسئولیت اجتماعی و اخلاقی و خدمت به همنوع است منتهی ان گریز ها و انزوا ها که در تاریخ از عارفان دیده ایم نمود ضعف های بشری است نه ماهیت عرفان. به قول دکتر دادبه مگر نمی گوییم اسلام به ذات خود ندارد عیبی/ هرعیب که هست از مسلمانی ماست پس عرفان هم به ذات خود ندارد عیبی و هر عیب که هست از بد عمل کردن عارفان ماست.
اگر عرفان را به معنای توجه به خدا و اصال بخشیدن به معنویات بدانیم نه تنها جدای از سیاست نیست که با ان جور درخواهد امد.به طور کلی عارف دو سفر دارد. یک سفر از خلق به حق و یک سفر از حق به خلق. به عبارت دوم سفر از عالم شهادت به عالم غیب و سفر از عالم غیب به شهادت یا سفر از ظاهر به باطن وسفر از باطن به ظاهر. ابن عربی سفر اول را ولایت و سفر دوم را نبوت می نامد. سرانجام سیر عرفانی اینست که عارف به میان مردم برگردد وخدا را به متن اجتماع بیاورد و بکوشد دراین دنیای مادیت زده جایی برای معنویات بگشاید. ابوسعید ابوالخیر گفته است : مرد خدای انست که بخورد و بخسبد و با خلق بیامیزد و هیچ از خدای غافل نباشد.
به تعبیر دیگر انسان اگر رابطه اش با خود و خدای خود اصلاح شد رابطه اش با دیگران نیز اصلاح خواهد شد. به قول مرحوم اقای بهجت کسی که می خواهد به اصلاح دیگران بپردازد اول باید خودش را اصلاح کند و به قول مرحوم اقای بهشتی کسی که می خواهد مجری عدالت اجتماعی باشد اول باید خودش عادل باشد.
عرفان چه نظری و چه عملی لوازم عدیده ای دارد که می تواند درسیاست کارگشا باشد. پلورالیزم و همه افکار را بخش هایی از حقیقت دیدن و نیز ایده مداراگری از جمله دستاوردهای عرفان برای سیاست امروز است. وحدت وجود نظریه وحدت درکثرت عارفان تکیه برمشترکات به جای مختلفات روحیه برادی و برابری و نیز ازادی معنوی همه دستاوردهای عارفان اند. بی انکه درباره این دستاوردها داوری کنیم که کدام درست و کدام نادرست است باید بگوییم که عرفان می تواند درسیاست نقش داشته باشد. تک بعدی دانستن انسان و حصر توجه به مادیت وی را از توجه به معنویت و ابعاد دیگر خویش بازخواهد داشت. انسان اگر حیوان سیاسی است حیوان عرفانی نیز هست و اتفاقا سیاست امروز یکی از هزارانچه کم دارد عرفان است که با امدن ان گره بسیاری چالش ها باز خواهد شد.