|
فلسفه یعنی دویدن دویدن یعنی زندگی
|
آینده و راه کار اسلام
مفهوم اینده امروز شده است جزو دغدغه های بنیادین. آینده چیست؟ آیا آینده مبهم است و تاریک یا واضح و روشن؟ چه چیز و چیزهاست که آینده را روشن یا تاریک خواهد کرد؟ آیا باید نظر به آینده بدوزیم؟ آیا امروز آمده را غنیمت بشماریم یا فردای نیامده را ؟ وسوالاتی دیگر.
شرایط و مقتضیات روز درایران ما به گونه ای است که پرسش از آینده را ایجاب می کند.. بدیهی است که بی دغدغه نمی توان زیست. حتی روان شناسان تصریح کرده اند که اندکی اضطراب داشتن لازم بلکه ضروری است. نه می توان یک سره بی خیال شد از آینده و نه می توان یک سره دل به سودای آینده بست. پاره خطی دوسویه است وکشاکشی که یک سرش بیم است و یک سرش امید. چه باید کرد؟
به نظر می آید که اسلام به این "چه باید کرد" پاسخی داده است که هم منطق عقل را مجاب می کند هم منطق دل را:
راه کار اول : "نیت خیر مگردان که مبارک فالی است". گفته اند نیت خود را درست کن. انگیزه هایت را درجهت خیرات و خوبی ها بگمار. اندیشه ورای بد و میل به ناحق در سر نپروران که" انما الاعمال بالنیات " و تو اگر توفیق نیافتی عمل خیر را انجام دهی به نیت خیر خود ثواب خواهی برد. در فکر چاه کندن برای برادرت نباش که خودت در آن خواهی افتاد اولا. بدخواه دیگران نباش. خیرخواهی پیشه کن که خدا احسان کننده ها را دوست دارد.
راه کار دوم :" آچه سعی است من اندر طلبت بنمایم". تلاش خود را بکن. که" لیس للانسان الا ماسعی". تنبلی نورز و کاهلی منما که "به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم". کسی که کوشیده و به نتیجه رسیده است هم لذت کوشش خود را خواهد چشید هم لذت رسیدن به نتیجه اش را. کسی که کوشیده و به نتیجه نرسیده است لااقل خوشحال است که کوشش خود را بکار برده و لااقل لذت کوشش خود را خواهد چشید اگر چه لذت رسیدن به نتیجه اش حاصل نشود.
به گمان من دراین جهان سرشار از ممکنات وقوعی که در هرعملی در صدی از انجام نیافتن و به نتیجه نرسیدن نهفته است و در نزد آنان که وجدان اخلاقی و انسان زیستن را ارج می نهند دو راه کار اسلام می تواند مفید باشد هم در آن جهت که معقول است هم دران جهت که اخلاقی. بدین وسیله اگر نتوانیم اینده را با تمام تارو پودش یه چنگ بیاوریم غمگین نخواهیم شد واگر بتوانیم بچنگ بیاوریم هراسناک نخواهیم گشت که "لاخوف علیهم و لا هم یحزنون"
آتش بیقراری
سالهاست که بی قرارم....در جستجوی حقیقت. به هرکدام از این پنج مشرب که بگویی سرزده ام : دین هنر عرفان علم و فلسفه. در گیرم هنوز با سوالات بنیادین : ازکجا ؟ در کجا ؟ به کجا ؟ من ؟انسان؟ خدا؟ بودن؟ مرگ و زندگی؟
بیقراری شده است طبیعت ثانویه من. در گوشه ای و از هر کتاب و مقاله توشه ای تا کجا...تا کی....خدا می داند.
این بیقراری مستمر و مستدام انحصاری من نیست. همه بیقرارند از ماه و خورشید بگیر تا شوریده ای که در ان سفر همراه سعدی بود و گفت بلبلان را دیدم که به نالش در امده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان از آب و بهایم از بیشه. این حرکت جوهری ارابه اهالی زمین را هل می دهد. قطارها برایم عادی شده اند. بارها دست به گلایه برداشته ام که "سفر از من بر نمی گردد" ظاهرم آرام است و باطنم ناآرام.....زبانم برقرار است و روانم بیقرار....."خدایا این سفر کی می رود سر؟"
به سنگ نوشته قبر حزین لاهیجی حسرت خورده ام بسیار که : " حزین از پای ره پیما بسی سرگشتگی دیدم/سر شوریده بر بالین آسایش رسید اینجا" و بدرود نامه گابریل مارکز قدم هایم را تند تر کرده است که بشتاب " هر دقیقه که چشم برهم بگذاری شصت ثانیه نور را از دست خواهی داد" پای چه حرف ها که زانو نزده ام و لای چه کتاب ها که پارو نزده ام سرد نشده ام ولی هنوز.
هراکلیتوس گفته بود: جهان یک آتش همیشه زنده است با مقادیری که افروخته شده...با مقادیری که خاموش می شود. همه چیر در گذران است وآدمی ارام نخواهد یافت مگر در جهان ناآرام.
درد دلم شعر بیدل بوده است همیشه :" وحشت مارا تعلق رام نتوانست کرد/باده ما هیچ کس در جام نتوانست کرد/در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگی است/ مرگ آغاز مرا انجام نتوانست کرد" حرف دلم شعر حافظ است گاه به گاهی :" عمری است تا من در طلب هر روز گامی می زنم/ دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم"
بارها پرسیده ام ریشه بیقراری ام چیست؟......اری .....شاید عشق باشد. عشق به چه چیزی...به چه کسی....شاید به آن حقیقت گم شده که نمی دانم چه بوده است.
به راستی چه نسبتی است بیقراری مرا با این هوای آتشین جنوب؟ محیط گرایان زاست می گویند یا اختیارگرایان؟ آوارگی ناساز من آیا به طبیعت گرم و سوزان و شرجی شهر برمی گردد؟ ایا به بانونه های تشنه و تابستان نه ماهه زود رس برمی گردد؟
می گویند آدم از خاک است و ابلیس از آتش.....من اگر خاکی سرشت بودم بیقرار نبودم. شاید آتشین سرشت آفریده اند مرا!....."بیچاره من که ساخته از آب و آتشم"
اصلا چه کسی گفته است باید در پی آرامش بود؟ ..."من زندگی برام فقط در دویدن است" اصلا شاید قرار در بیقراری باشد...." طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت"
اگر قرار در بیقراری است وطن من جنوب خواهد بود و فرود آمدن از آوارگی ها و بلندپروازی ها و تکبرها و سستی های نمناک شمال بر ساحل تواضع و فروتنی و خاکی شدن و تحمل های داغ جنوب.......ازبزرگی و نخوت شمال به خشیت و کوچکی جنوب.....باید در پی جنوب جهان رفت..آنجا که دریا هست و ساحل هست و شرجی هست و قرار هست ومن هستم و تو....
روح از افلاک و تن از خاک
تعارض و کشمکش درونی علامت ادمیزاد است تا با حیوانات دیگر اشتباه گرفته نشود. ادم بودن سخت است زیرا درگیر تعارض و کشمکش درونی بودن سخت است. با همین تعارض ها و کشنکش ها بوده که افلاطون فهمید نفس ادمی سه جزئی است و دیگران فهمیدند که نفس قوایی دارد چند گانه و چند گونه. تعارضی های قدیم را حتما یادتان هست: تعارض عقل ودل تعارض روح و بدن تعارض قوه های عاقله شهویه و غضبیه. حالا تعارض های جدید را بیفزایید به این فهرست : تعارض علم و دین تعارض عقل و وحی تعارض علم و اخلاق.
من یکی هنوز در تعارض های قدیم مانده ام در تعارض های قدیم که بنیادین اند و ریشه در طبیعت انسانی مان دارند. دوستان گاهی انتقاد کرده اند که فارغم از احوال اجتماع و ودیگران و آنچه برسزشان می اید. وانتقاد کرده اند که به گونه ای سخن می گویی در شعر در فلسفه که انگاری اهل زمین و زمان نیستی اهل این دنیا.....وسیر می کنی در عوالم دیگر؟
راست می گویند...درو.غ نمی گویند دغدغه های وجودی من بیشتر بوده است از سایر دغدغه هایم بویزه اینک که اندیشیدن به ماهیت مرگ و زندگی دمخورم کرده است با اهالی حکمت و سخنان حکیمانه شان که دلت را نرم می کند. با این وجود به حکم ادم بودن من نیز متل دیگر ادم ها لااقل یک بعد وجودم مادی است و آنچه اخیرا عذابم می دهد نه داشتن بعد مادی که تعارض ها و کشمکش های بعد معنوی و بعد مادی است.
لحظاتی هست که بالا می روی ...سبک می شوی...وخدا را لمس می کنی لحظاتی هم هست که پایین می ایی سنگین می شوی و خدا را فراموش می کنی. دوست داری یک سره در عالم معنویت باشی.... نمیشود. دوست داری یک سره درعالم مادیت باشی...هم نمیسود.....چه باید کرد؟
نخستین فیلسوف که به این دوگرایش واگرایانه پی برد افلوطین بود و گفت ترازدی زندگی بشر اینست که نیمی فرشته است و نیمی جانور وگفت که راه چاره خود نگهداشتن وکف نفس است تا بعد معنوی غالب شود.
دومین فیلسوف پاسکال بود که راه چاره را لطف الهی ومشیت او دانست . عرفای ما که می دانید راه چاره را راه چاره افلوطین دانسته اند ولی بی تردیدزمان می برد. ساده و اسان نیست.
شاید برای کسی که نیارهای اولیه اش را براورده سهل و ساده باشد ولی برای کسی که نیازهاس اولیه اش برجاست نیازهای معنوی اش نیز جدی اند سخت ترین است.
گاهی دیگر به گلایه روی می اورم و اظهار خستگی که نیمیم زترکستان نیمیم زفرغانه نیمیم زاتب و گل نیمیم زجان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه......اینک دیگر بند بند وجودم شهادت می دهند که آرزوی پرواز در سرم هست ولی اسیرم در قفس تن و تخته بند عالم ناسوت. دوگانگی دوعالم را حس می کنم دیگر در خویش : عالم ملک و عالم ملکوت اما دست و پا می زنم هنوز میان این در و پنجره که یکی بسته است و یکی بازست و نمی توانی پرگشودن.
شاکرم که نفس لوامه زنده است درمن ولی نفس مطمئنه ام ارزوست. آری.....هم صدا با ناله نی : انسانم ارزوست.
بدرود نامه مارکز
.
.
.
.
هر چند دیر شده است وچند روزی از بیست و پنجم بهمن روز تولد من می گذرد ولی هر روز روز تولدی دوباره است و هر روز می توان درس هایی دوباره اموخت. به قول عیسی مسیح هر کسی که دوبار متولد شود به ملکوت آسمان راه خواهد یافت.
گابریل گارسیا مارکز نویسنده ای معروف از آمریکای لاتین چند سال پیش زمانی که متوجه شد دچار سرطان شده است بدرود نامه ادبی اش را نوشت. از آن روزها تا کنون جمله جمله بدرود نامه عاشقانه و عارفانه مارکز را بارها خوانده ام و بسیار وهر دفعه روحی تازه در کالبد خسته ام دمیده است. دیگر نقش ضمیرم شده است و اینک که در حوالی روز تولد خویش قرار دارم بدرود نامه این نویسنده بزرگ و بیاد ماندنی را برایتان می نویسم باشد که روح عشق و دوست داشتن را در شما نیز بدمد.
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند. کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را ازدست می دهیم. هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم . هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم.
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.
خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بریخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم. روی ستارگان با رویایی ون گوگی شعری بندیتی را نقاشی می کردم و صدای دلنشین سرات ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را ابیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم. به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباه اند که گمان میبرند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند.
به هرکودکی دوبال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد. به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.
آه انسان ها از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام . من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته سنجه ای است که دردست دارند. در یافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد اورا برای همیشه به دام می اندازد. در یافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد اورا یاری دهد تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم بد بختانه در بستر مرگ خواهم بود.
فلسطین را دریابید
.
.
.
.
.
فلسفه چون یک تخصص آکادمیک و نظری ا ست نسبت به رفتار و منش فردی و اینکه در زندگی فردی خویش چگونه باشیم ساکت است ولی فیلسوف چون یک انسان است به حکم انسان بودن نخواهد توانست نسبت به رفتار و منش فردی و اینکه در زندگی فردی خود چگونه باشد ساکت بماند. بگذریم از اینکه فلسفه بعضی شاخه هایش به منش و سلوک زندگی مان راه دارد.... فلسفه اخلاق فلسفه سیاست و شاخه هایی دیگر.
به باور من فلسفه اگر به سیره و سان فلسفه ورزی نباشد و اگر با ریز و درشت حیات فردی مان نیامیزد بهترست فلسفه نخوانیمش. علم وفلسفه هنری اگر دارند باید بیاموزند به ما چگو زیستن را وگرنه آموختن را چه سودی حاصل جز اینکه یک چند به کودکی به استاد شدیم ویک چند به استادی خود شاد شدیم و درپایان سخن از خاک برامده برباد شدیم.
فیلسوف بی گمانم که دربرابر انچه هست و می بیند مسئول است. هیوم گفته بود: فیلسوف باش اما درمیان همه فلسفه ات همچنان انسان باش. کانت بیمار وقتی پیش پای آمدن پزشکش برمی خیزد و پزشک بازش می دارد پاسخ می دهد اخلاقی زیستن در من نمرده است هنوز. تعهد سارتر درقبال فرانسه آشوب زده زمانش و دویدن های عرق ریزانه ی برتراند راسل درقبال بلوای بمب های هسته ای مشتی از خروار و یکی از هزار مثال هایی است که می توانیم بیاوریم.
فلسفه ورزی یادمان داده است که انسان باشیم انسان اخلاقی نه انسان طبیعی ویادمان داده که درست بیندیشیم تا درست به کار ببریم و اینک که فلسطین مظلوم در محاصره دزخیمان حیوان صفت اسراییلی قرار گرفته سکو ت از اهالی فلسفه جایز نیست.
فلسفه یادمان داده است که دومعیار اخلاقی دانستن فعل ها عقل و وجدان است. بااین وجدان که الحمداله سالم مانده است نمی توانیم اینهمه جنایت و وحشی گری را بنگریم و ساکت بمانیم.
غزه در چنگ فاجعه ای انسانی است . کدام دل است و کدام دیده که کشتن انسانی دیگر را تاب بیاورد. اگر عدالت ارزش است ظلم ضد ارزش است واگر عدالت حسن است ظلم قبیح است. دراین قضیه مشهوره افکار عمومی هم داستانند.
اگر قلم را رسالت هست نوشتن است و چه نیک بخت نویسنده اگر برای ارزش های انسانی قلم بگیرد و قلم بزند.
راستش اندیشیدم که از من دراین ضلع جنوبی ایران چه برخواهد آمد...اگر هیچ دست کم قلم در دست من زنده است و می چرخد. اندیشیدم که بگذار فریادی بزنم وتیری بیفکنم در تاریکی ...گاهی سکوت کردن اگر جرم نباشد وجدان آدمی را رنج می دهد. بگذار برائت بجویم و سفیدی کاغذین به خوناب بشویم که صبر نمانده است و بگویم که فلسفه وزندگی دوپاره نیست. زندگی اگر فیلسوفانه خوب است و فلسفه اگر دررگ های حیات جاری می ارزد ومن اگر وفادارم به فلسفه ورزی خویش فاجعه نوار غزه را برنخواهم تافت و فلک را سقف خواهم شکافت تا بنویسم فلسطین را دریابید.
وطنم آرزوست
( 22 آذر را روز بهبهان نامیده اند در شهر ما)
گاهی می اندیشم همچون "بیگل" که وطن آدمی در قلب کسانی است که اورا دوست می دارند. گاهی دیگر می اندیشم همچون "حزین" که سر شوریده بر بالین آسایش خواهد رسید اما نه در این دنیا و سپس گاهی دیگر می اندیشم همچون "بیدل" که وطن آدمی در اندرون اوست{بیچاره ای تظلم غفلت کجا برد/ افتاده ام به غربت و دور از وطن نیم} سالهاست دغدغه ام اینست که وطنم کجاست ؟ و دردم اینکه تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او/ زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند.
یک روز و روزگاری نه چندان دوردست ، در شهر و کاشانه خویش دلم گرم بود که خود را شناخته ام زادگاه خود را نیز. فکر می کردم بهبهانی ام. دانشگاه مرا برد. جا به جا شدم. فکر کردم قمی ام. دروغ بود.و بعد که اتوبوس ها رفتند ، از قم به تهران فکر کردم تهرانی ام. زهی تصور باطل....سراب پشت سراب و پرده روی پرده ،معلوم نشد به حقیقت که اهل چه اب و خاک و زمان و مکانی ام؟ دیواره های ذهنیت ام فرو ریخته اند. جاده آمدن صاف بود و روشن جاده بازگشت اما پر پیچ پر دست انداز و ظلمانی . گم شده است...باری...وطنم گم شده است.
می دانم اکنون که ان وطن مصر و عراق و شام نیست/ آن وطن جایی است کو را نام نیست. وطن یعنی انجا که رفت و برگشت مسافرت ها، تغییر حالات تو و عوض شدن روزگار باعث دگرگونی ان نخواهد شد. یعنی آنجا که احساس کنی با دیوارهایش، با پنجره هایش سالها بلکه قرن هاست که اشنایی. یعنی آنجا که احساس کنی بلکه یقین که خودت هستی واقعا و خیال های واهی نفریبدت. وطن یعنی آنجا که آرام خواهی گرفت و به سعادت خواهی رسید.چرا می گویند روح آدمی مرغی است در قفس تن گرفتار؟ حکایت ادمی حکایت نی است از نیستان بریده و بی قراری اش آن گاه آرامش خواهد شد که بازگردد به روزگار وصل خویش.
پرسش از اینکه وطنم کجاست نشانه هجرانی است غریبانه و علامت می دهد که ادمی دلبستگی دارد به یک نقطه به مکانی که عصر طلایی اش را آنجا بوده و تبعیدش کرده اند....آری..غریب را دل سرگشته با وطن باشد. چرا فیل ها یاد هندوستان می کنند و چرا نه حیوانات دیگر؟ روشن است زیرا اصل و نسب فیل ها به هندوستان بر می گردد{ فیل باید تا چو خسبد در شبان/ خواب بیند خطه هندوستان/ خر نبیند هیچ هندستان به خواب/ کو زهندستان نکرده است اغتراب} کسی می پرسد وطنم کجاست که نمی شناسدش و در پی اش می افتد.
پریشان شده ام. شکایتم را بارها نزد سهروردی برده ام نزد اقبال ، نزد مولانا تا نیک دریافته ام که باید خودم بیابمش. همچون انسان پرنده ابن سینا باید به خودم برگردم. شاید قصه غربت غربی است این. نمی دانم ولی وطن که من می جویمش نه بهبهان است نه قم نه تهران ..آب و خاک نیست اصلا. به کجا باید رفت؟ به چه کسی باید گفت که بدانی می داند ؟ درد بازگشت به وطن می سوزدم نا صبورانه. آیا جهان وطنی ها راست می گویند؟ آیا ناسیونالیست ها راست می گویند؟
سالهاست من و دلواپسی هایم تنها مانده ایم و تنور تشویش در من می سوزد هنوز. اقامت های چند روزه اول فریبم داده که آری...وطن اینجاست و بعد بازهم به خودم می آیم که نه...اینجا نیست. حق داشته اند حلاج و عین القضات و شمس تبریزی ، شوریدگانی همیشه درسفر. سهروردی حکیم و این وطن گم کرده ها مگر نه بیزار از بلاد غریب ، به جستجوی دیار حبیب برامده اند. شگرفا وطن به انگشت اشاره دیگران پیدا نمی شود. باید خودت بگردی. آدم اینجاست که تنهاست و یار ندارد.
حالا دیگر عمری است که من در طلب گام می زنم هرروز و زرفیقان ره استمداد همت می کنم. حالا دیگر عمری است که می پرسم از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟/ به کجا می روم آخر ؟ ننمایی وطنم؟ و حالا دیگر عمری است که...........وطنم آرزوست.
خستگی تن خستگی ذهن خستگی دل
کیست که خسته نشود خسته نشده باشد. بارها آزموده اید حتما و خستگی مثل صدای ساعت کوک شده سرموقع پیدایش می شود. تجربه ای نیست که فقط خاص من و تو باشد حیوان زبان بسته راهم اگر دیده باشی پس از پروار ساعت ها و پیاده روی کیلومترها می نشیند یا می ایستد. آدمی که جای خود دارد. گیاهان را البته نمی دانم شاید متوقف ماندن رشد و فتوسنتز درشبها یا خواب زمستانی علامت خستگی شان باشد. دراین میانه فقط آدمی است که می داند خسته است می فهمد خسته می شود وبه خستگی خودش علم دارد. همین است که نقطه تمایز است وهمین است که سخت است...." که حیوان خبرندارد زجهان آدمیت".
استمرار داشتن به کلال و ملال می رساندت. دوسه ساعت یک ریز که بنویسی خسته خواهی شد. ده بیست دقیقه یک حال که بنشینی خسته خواهی شد. ممکن است بگویید عادت کردن خستگی را ازمیان برخواهد داشت ولی باید بگویم عادت کردن اگرچه سختی را آسان می کند خستگی را زایل نتوانست کرد. خسته شدن میوه ناخواسته کارهاست.
یکی از دلایل اثبات تجرد نفس در فلسفه اسلامی اینست که می گویند جنبه جسمانی انسان با جنبه نفسانی اش تفاوت دارد. جسم درنهایت به ضعف و فتور می رسد ولی نفس به قوت و توانمندی. اگر انسان نفس مجرده نداشت یا جسم تنها بود تضادی بین دوجنبه ضعف و قوتش وجود نداشت.
واما خستگی اگر بنگریم سه نوع است :
خستگی تن وهمه می دانیم تن آدمی یا اعضا و جوارح تن آدمی خستگی را ولو یک دفعه از سر گذرانده اند. علاجش چیست؟ اگر می روید لطفا بایستید . اگر ایستاده اید لطفا بنشینید. سکون پادزهر خستگی ناشی از حرکت کردن است.
خستگی ذهن که اهالی علم و مطالعه و اندیشیدن می دانند. ذهن را اگر به معنای مغز و لایه هایش بگیریم به خستگی تن برمی گردد واگر به معنای حافظه معلومات بگیریم خسته شدنش بخصوص در جوانی به ظرفیت کم آن برمی گردد. معلومات ذهنی هرچه پربار تر بشوند به استفاده و استعمال بیشتر نیاز خواهند داشت تا برقوت و قدرت آن بفزایند.
خستگی دل که قطاع الطریق است. بی حوصله ات می کند بی حال. دل که خسته بشود نه تن به کار می رود نه ذهن. این حالت قبض را نباید نگه داشت. باید متوسل شد به آنچه روحیه ات می دهد. نوای موسیقی یا صحبت دوستان هرچه دم دستت بیاید نمی دانم ولی می دانم که خرابی دل خرابی ادمی است.
در کلام دلدارمان علی بن ابی طالب یافته ام که : ان هذه القلوب تمل کما تمل الابدان فبتغوا لها ظرایف الحکمه (طرایف الحکم) قلب ها خسته می شوند مثل بدن ها برایشان نکته های حکمت آمیز بیابید.
ابو سعید ابو الخیر وقتی دلش می گرفت (قبض) بر در خانقاهش می نشست و یکان یکان می آمدند کلمه ها می گفتند تا زان میانه یکی کارگر شده دلش می ربود(بسط)
گاهی فکر می کنم فلسفه نه یعنی خرد و دانایی یعنی عشق به خرد و دانایی وعشق چنانچه می دانی نه در سر است...... در دل است که می گنجد.
محدودیت های شناخت
محدودیت شناخت آدمی به این معنا نیست که آدمی همه چیزها را می شناسد به این معنا هم نیست که هیچ چیز را نمی شناسد. در یک حد بینابین میان این دو بعضی چیزها را می شناسد بعضی را نه.
می خواهم بپرسم محدود بودن شناخت آدمی ناشی از چیست؟ چرا شناخت ما محدود است از جهان و پدیده هایش؟ اگر به دقت بنگریم گاهی شناخت های ما محدودند به این جهت که الان نمی شناسیم ولی ممکن است بعدا بدان پی ببریم. شناخت ما به کرات آسمانی دیگر بسی بیشتر از شناخت گذشتگان است. آن وقت ها آدمی نمی دانسته ولی درسایه پیشرفت ها و جستجو گری ها اینک می داند.
گاهی دیگر شناخت های ما محدودند به این جهت که نمی توانیم بشناسیم و ممکن نیست حتی بعدها بدان پی ببریم. به زبان فلسفه گاهی شناخت های ما محدودند به جهت اینکه مشروط اند و گاهی به جهت اینکه ممتنع اند.
اینجاست که هستی شناسی شناخت ضروری است . باید بدانیم شناخت از چه مقوله ای است تا بدانیم چرا محدود شده است ؟ آیا شناخت حضور است یا کشف است یا احاطه؟
و هم اینجاست که معلوم می شود گاهی محدودیت های شناخت ما راجع به واقعیت است یعنی واقعیت به گونه ای است که نمی توانیم ان را بشناسیم. مثلا می گویند علم معلول به علت با اینکه علم حضوری است ولی تام نیست زیرا حقیقت علت هیچ گاه نزد معلول حاضر نمی شود وگاهی محدودیت های شناخت ما راجع به خود ماست یعنی ساختار ذهنی بدنی و روانی ما به گونه ای است که اجازه نمی دهد واقعیت عریان را دریابیم یا تماما دریابیم یا حقیقتا دریابیم. دراین صورت باید بگردیم باید به جستجو بپردازیم درست در مسیری که علم و فلسفه تا کنون رفته و درحال رفتن است.
بخشی ازاین محدودیت ها به مرور رفع شده و حقایق کشف خواهند شد ولی نمی دانیم تا کجا؟ آیا ادمی خواهد توانست واقعیت را قبضه کند یک جا و یک پارچه؟ آیا عروس حقیقت به تور اهالی علم و فلسفه خواهد افتاد؟ نمی دانیم ولی می دانیم که باید گشت. به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/اگر مرا نیابم به قدر وسع بکوشم.
عبارت زیر را که در کتاب" روح فلسفه قرون وسطی" اثر زرف و شگرف "اتین زیلسون" یافتم به وجدم اورد واگر بعضی اندیشه های عرفانی و دینی آن را سوا کنیم اندیشه های فلسفی جالبی دارد که به یک بار خواندن و البته اگر شایسته بود تامل بیشتر بیارزد.
در این عبارات بر چند مسئله بنیادی تاکید شده که از نظر فلسفی اهمیت دارد
1- خود شاسی مقدمه شناخت دیگر انسان هاست بعبارت فنی تر من با شناخت خود هم انسان کلی را خواهم شناخت یعنی" انسان" را و هم انسان های جزئی دیگر را... اگر من مدعی شناخت خود یا دیگر انسان ها شوم در پرتو شناخت انسان کلی است و برعکس اگر مدعی شناخت انسان کلی شوم در پرتو شناخت خود و دیگری به عنوان انسان های جزئی است.
2- خودشانسی مقدمه خداشناسی است چنانچه در ادبیات کلامی و فلسفی ما نیز براین نکته انگشت نهاده اند والبته بواسطه یک امر مشترک بین ما و خداست که می توانیم او را بشناسیم وآن امر مشترک دراین عبارات قدیس برنار انست که "خدا انسان را به صورت خویش آفریده است". لذا ما با تامل در خویش می توانیم خدا را بیابیم.
3- خداگرایی مستلزم پیوند انسان ها و عشق من به همه انسان هاست. اگر انسان ها در یگ چیز مشترکند وآن یک چیز را خدا به آنان بخشیده پس ما با عشق به دیگر انسان ها به مظاهر خلقت الهی عشق خواهیم ورزید. دراین فقره اندیشه جهان وطنی و ارزش های مشترک وجود دارد که عامل هم گرایی انسان ها در هر نقطه کره زمین است.
واما عبارات قدیس برنار اینست:
{خود را به خود بازگردان. اگر دائما یا غالبا چنین نمی کنی اقلا گاه گاه چنین کن...خود را دربرابر خود بگذار چنان که گویی دیگری دربرابر توست وبر حال خود گریه کن برستم هایی که رانده ای و گناهانی که کرده ای و با همین کارها خدارا ازرده ای اشک بریز. از زبونی خود با او سخن گوی .بدکاری دشمنانت رابازنمای و چون بدین سان گریه ات به سررسید واشکت خشک شد خواهش می کنم مرا نیز به یاد آری. زیرا من ازآن دم که تورا شناخته ام درراه مسیح دوستت داشته ام. درهر پندار ناسزاواری که کیفری دارد و هرفکر نیکویی که پاداشی به دنبال خود می ارد ترا خبر کرده ام . چون در برابر محراب خدا مانند عاصی عابد ایستاده ام یاد تو دردلم بوده است. تو نیز با من چنین خواهی کرد. مرا دوست خواهی داشت و از دعاهای خود سهمی به من خواهی داد. انجاست که من می خواهم با تو حضور یابم انجا که تو دربرابر خدا دعاهای خود را نثار خویشتن و همه کسانی که درپیرامون تو باشند می کنی. من خود را درکنار تو حاضر می دانم. در عجب مباش زیرا اگر تو مرا می خواهی واین خواستن ازآن روست که مرا به صورت و مثال خدا آفریده اند من درنزد تو مانند تو درنزد خویش حضوردارم. هر چه تو درگوهر خود باشی من نیز همانم. چه هرنفس ناطقه ای صورتی از خداست .بدین سان کسی که صورت خدا را در خویشتن طلب کند صورت همگنان را نیز مانند صورت خود در همان جامی جوید و کسی که این صورت را در خویشتن بجوید و بیابد چنان می نماید که گویی آن را در هر انسانی می شناسد زیرا رویت انسان درایت اوست پس اگر تو خود را می بینی مرا که جز تو نیستم می بینی و اگر تو صورت خدا را دوست داری مرا به منزله صورت خدا دوست داری و من نیز به نوبت خود چون خدا را می خواهم ترا می خواهم. بدین گونه است که چون ما هردو یک چیز را می جوییم و به سوی یک چیز روی می اوریم همواره در یکدیگر حاضریم و لیکن ما در خدا چنینیم و در اوست که یکدیگر را می خواهیم.}
هوای صفر درجه
{به بهانه سریال مدار صفر درجه وارزش فلسفی اش}
هدف فلسفه را چنانچه حتما شنیده اید جستجوی حقیقت دانسته اند . حقیقت یا ممکن است به معنی "واقعیت" باشد در مقابل پندار و تخیلی ویا ممکن است به معنی"آنچه باید" باشد در مقابل"آنچه هست". "انچه باید" ها مثل "انسانیت" ، "زیبایی" ، "عدالت" ، "آزادی" ، "برابری" ، "آرامش" ، "امید" "شادی"، و نمونه هایی دیگر بنابراین فلسفه در پی شناخت آنچه بایدهاست یا ایده ال ها.
ذهن و ضمیر فلسفی یعنی ذهن و ضمیر پراز دردها و دغدغه های بشری ، پراز غصه ها و اندوه ها ، چشم و دل فلسفی یعنی چشم و دل پراز دلهره ها و نگرانی ها که وضع بشریت را با تمام وجود خویش درک می کند ودرپی درمان است. ایده آل ها داروها و درمان هایی اند که پزشک فلسفه تجویز می کند. در جهانی که سرشار زشتی است باید درپی زیبایی بود ، درجهانی که سرشار ظلم است باید درپی عدالت ودر جهانی که سرشار دروغ درپی راستی.
فلسفه می آموزدمان که زیستن به این گونه که ما می زییم در شان و شوکت انسانی مان نیست. انسان درست هنگامی معنا می یابد که ایده آل ها معنا بیابد و بتواند مثل چراغ راهنما ، مثل نور بالای ماشین ها کج ومستقیم جاده را نشان بدهد. ایده آل ها همانند روح اند ، همانند روحیه ، درکالبد دنیای اسیر که پرسه می زند بی هیچ مقصد و مقصودی.
"اگر عشق ، عدالت و آزادی رویاهایی بیش نیست باری خداوند برای چه مرا آفریده است؟" این سوالی است که حبیب پارسا می پرسد و جوابش در خود آنست. خداوند ما را آفریده است تا آزاد باشیم ، تا عاشق و عادل باشیم پس عشق عدالت وآزادی رویا نیست ، اگر بگذارند البته.
حبیب پارسا که دانشجوی فلسفه است دنبال حقیقت است حقیقت به معنی "آنچه باید" ، انگیزه ها و اندیشه هایش را کمالات و ایده آل ها پر کرده اند. نه تنها در عالم نظر به حقیقت معتقد است که درعالم عمل به حقیقت ملتزم است وپای آن می ایستد.
حقیقت باآن وجه جهان شمولی اش فراتر از خط ها و مرزهاست که ادمیان را گره می زند و دریغا که دست هایی نابکار ، درکار پاره کردن پیوندهای همدلانه آدمیان اند وحبیب پارسا که دوست دار ایده ال هاست ، دشمن دار "ضدایده ال" ها می شود تا بگوید که حب و بغض ، دوروی سکه اند. عشق به ارزش ها مساوی است با نفرت از ضد ارزش ها . نمی توان عاشق ارزش ها بود و در مقابل ضد ارزش ها خاموش بود.
فلسفه را چنانچه حتما شنیده اید عشق به دانایی دانسته اند ، هدف فلسفه را نیز چنانچه گفته ام جستجوی حقیقت پس فیلسوف یعنی عاشق حقیقت ها که می جویدشان ، هم با فکر و قلمش هم با جان و قدمش.
دنیایی که {مدار صفر درجه} ترسیم می کند ، دنیایی است با هوای صفر درجه که همه ارزش ها معنوی اخلاقی انسانی منجمد شده اند. این دنیا دنیای سیاست های ددمنشانه و کج منشانه و غیرانسانی است و تنها چیزی که خواهد توانست یخ دنیای صفر درجه را آب کند حرارت عشق است ، عشق به حقیقت ، عشق به ایده آل ها ،عشق فلسفی که حبیب پارسا دارد.
بگذارید همنوا با او فریاد بزنیم : تورا بجای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم....تورا بجای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم....تورا برای خاطر نخستین گلها....تورا برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم....تورا بجای همه آنان که دوست نمی دارند دوست می دارم"