تبليغاتX
خودت را بشناس -
فلسفه یعنی دویدن دویدن یعنی زندگی

چه برمن گذشت.....آصفی!

 

از همان روز که قرار بود بیایی و نیامدی

تا همین امروز که قرار نبود بیایی و امدی

چه برمن گذشت

بماند...

(فرامرز سه دهی)

 

 

آری ...چه برمن گذشت. سه سال گذشت بین حرف ها و نگاه ها تا آموختم که متاع من کجایی است. درد می نویسم نه حرف که دلم پر است و تنگ دیدار اصفی شده است. شش ماه تمام است که می گذرد....که اصفی رفته است. انقدر درگیربوده ام دراین شش ماهه که تازه احساس می کنم چقدر دلم تنگ شده است تا ببینمش. دلتنگی من بی سبب نیست. دلتنگی من بابت بید مجنونی است که اگر بغل گوش هایش بنشینم و درددل بگویم درد مرا با تمام هستی خویش درک می کند. درد ما مشترک است. درد یک دانشجوی فلسفه است که پیش استاد خویش می برد.

آری....چه برمن گذشت. یک سال گذشت از همایش گپ دل پارسال که به هربهانه نشد شعر اصفی خوانده بشود وقرار شد همایش نکوداشت برایش بگیریم. ندیده عاشق شده بودم و رویای ابرمرد نیچه مرا به دالان های تودرتوی زندگی استاد کشید. ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد ودل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس. از پرده نشینی بدر آمدم ولی یک سال رنج و غصه سودی  دیگر نداشت جز گوشه نشینی مجدد. عزم کرده ام و نیت  جزم که بقیت عمر معتکف بنشینم و دامن از صحبت برچینم که از اهل زمانه عار می باید داشت وزصحبت شان کنار می باید داشت. راحتی درگوشه گرفتن است البته راحتی از اذیت وازار نه راحتی از گفتار و نوشتار.

پیشتر ازاینها رسیده بودم به اینها ولی ایستادم وانچه باعث شد ایستادم تا جمعه موعود...تا جمعه بزرگداشت اصفی یکی نگرانی های بی پایان یادگار تقی اصفی  بود  صادق اصفی  و یکی دیگر پراکندگی ها و اکندگی ها و اختلافات همیشه. شده بودیم جاده صاف کن و شورای حل اختلاف و پیغام گیر دیگران. آنچه انها به یکدیگر نمی توانستند بگویند ما بودیم که می خوردیم. سه سال بهبهان جز اعصاب فرسایی برایم نداشته است. اعصاب خرد و پیکر بیمار شاکی اند. انانکه خودشان در زمین چمن بازیکن اند  نمی دانند. انانکه برصندلی تماشاگران نشسته اند می دانند که چه شده است وقطعا رنج شان بیشتر است.

اصفی دربستر مرگ روبه تحلیل می رفت و دریغ از یک تجلیل ساده. اختلافات و تاهمین اواخر  سوء نیت ها نگذاشته است که مراسمی ایده ال شکل بگیرد.اصفی مظلوم زیست و مظلوم مرد تا ما بهبهانی جماعت  گرد بیاییم و برای فرصت طلبی به سروصورت یکدیگر چنگ بیندازیم.

یادگار تقی اصفی شده بود سنگ صبورمن و من شده بودم سنگ صبور صادق اصفی. هنوز می گویم: غمی که درسخنت داری همان غم است که من دارم/ همان غمی که به تفسیرش به هربهانه سخن دارم/ من وتو زخمی یک تیریم تفاوت انکه دراین مسلخ/ تو زخم تازه و من باخود هنوز زخم کهن دارم/

این دل دردمند چه بگوید و این قلم عاجز چه بنویسد که می داند انتظارات دیگران بسیار است و او درابتدایی ترین ضروریات زندگی اش مانده است.اگر نرسیده بودم به این پله اخر   ، بریده بودم ولی بازهم خدارا شکر . این همه وقت و هزینه و انرژی هدررفت فدای چند ساعت معرفی شدن استاد اصفی. حالا دیگر کسی نخواهد توانست نام اصفی را درهیچ کنگره شعر محلی خط بزند مگر به بهای خط زدن خودش!

 اسفند پارسال ودراوج ناامیدی ها به صادق اصفی نوشتم که نگران نباش...صدای تقی اصفی یک باردیگر شنیده خواهد شد. خدااجر نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد. دیدی که چگونه حنجره چهل سال پیش اقا معلم بازشد و فریاد مح شفی تولهی در فرهنگ سرای بهبهانیان پیچید. دیدی چگونه رنج سفر بردختری از اردبیل هموار گشت تا کلام درکام بهبهانی ها بخشکد وتازه این قدم اول است. باش تا بیایند.

رمضان نرسیده بود که من به بهبهان رسیدم و چه شد  نمی دانم که اتش درنیستان وجودم افتاد و برگشتم تا به راه رفته  خیره خیره بنگرم. راه نبود. چاه بود. اشتباه بود. پس از قریب سی سال حالا تدبیر من به دست تجربه یک ساله بود که بیاموزم خدمت من نه کار اجرایی است. رحمت به روان رفته ان سه بزرگ بهبهانی که راه درست رفته اند.دیگر بس است. باید بنشینم و راه درست بگزینم مثل مرتب   مثل سید  مثل اصفی که یک عمر  یک گوشه گرفتند و حاشیه نرفتند. دوچرخه اصفی مانده است و خاک می خورد. من وتو باید رکاب بزنیم. او مارا برانگیخت تا به راه بیفتیم. من از انجا که نیمه تمام نهاده بودم  شروع خواهم کرد.

آری.... برمن چه گذشت، هیچ جز شش ماه فاصله ای غریب از دیدار اول و اخرم با چشم های بی سوی گشاده  ، پاهای برهم نهاده وتن خسته به بستر افتاده استادم. ...که دران یک دیدار کلاس ها درسم اموخت....که جانم سوخت وقتی حسرت خوردم که چرا سن و سالم بیشترنبود تا روبه نطق های فلسفی و کلامی اش بنشینم یاحتی یک باره اش دوچرخه به دست درخیابان ببینم. من دانشجو ام هنوز ورسالت دانشجو ادامه دادن ارمان های استاد خویش است. ادامه خواهم داد اما جایی دیگر و با صدایی دیگر.

اری....چه برمن گذشت....بماند.

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 13:23  توسط میثم امانی  |