تبليغاتX
خودت را بشناس -
فلسفه یعنی دویدن دویدن یعنی زندگی

 ...چنان بخوان که تو دانی.....

 

عبارت زیر را که در کتاب" روح فلسفه قرون وسطی" اثر زرف و شگرف "اتین زیلسون" یافتم  به وجدم اورد واگر بعضی اندیشه های عرفانی و دینی آن را سوا کنیم اندیشه های فلسفی جالبی دارد که به یک بار خواندن و البته اگر شایسته بود تامل بیشتر بیارزد.

در این عبارات  بر چند مسئله بنیادی تاکید شده که از نظر فلسفی اهمیت دارد

1-     خود شاسی مقدمه شناخت دیگر انسان هاست بعبارت فنی تر من با شناخت خود هم انسان کلی را خواهم شناخت  یعنی" انسان" را و هم انسان های جزئی دیگر را... اگر من مدعی شناخت خود یا دیگر انسان ها شوم  در پرتو شناخت انسان کلی است و برعکس اگر مدعی شناخت انسان کلی شوم در پرتو شناخت خود و دیگری به عنوان انسان های جزئی است.

2-     خودشانسی مقدمه  خداشناسی است چنانچه در ادبیات کلامی و فلسفی ما نیز براین نکته انگشت نهاده اند والبته بواسطه یک امر مشترک بین ما و خداست که می توانیم او را بشناسیم وآن امر مشترک دراین عبارات قدیس برنار انست که "خدا انسان را به صورت خویش آفریده است". لذا ما با تامل در خویش می توانیم خدا را بیابیم.

3-     خداگرایی مستلزم پیوند انسان ها و عشق من به همه انسان هاست. اگر انسان ها  در یگ چیز مشترکند وآن یک چیز را خدا به آنان بخشیده  پس  ما با عشق به دیگر انسان ها به مظاهر خلقت الهی عشق خواهیم ورزید. دراین فقره  اندیشه جهان وطنی و ارزش های  مشترک وجود دارد که عامل هم گرایی انسان ها در هر نقطه کره زمین است.

واما عبارات قدیس برنار اینست:

 

{خود را به خود بازگردان. اگر دائما یا غالبا چنین نمی کنی اقلا گاه گاه چنین کن...خود را دربرابر خود بگذار چنان که گویی دیگری دربرابر توست وبر حال خود گریه کن   برستم هایی که رانده ای و گناهانی که کرده ای و با همین کارها خدارا ازرده ای اشک بریز. از زبونی خود با او سخن گوی .بدکاری دشمنانت رابازنمای و چون بدین سان گریه ات به سررسید واشکت خشک شد خواهش می کنم مرا نیز به یاد آری. زیرا من ازآن دم که تورا شناخته ام درراه مسیح دوستت داشته ام. درهر پندار ناسزاواری که کیفری دارد و هرفکر نیکویی که پاداشی به دنبال خود می ارد ترا خبر کرده ام . چون در برابر محراب خدا مانند عاصی عابد ایستاده ام یاد تو دردلم بوده است. تو نیز با من چنین خواهی کرد. مرا دوست خواهی داشت و از دعاهای خود سهمی به من خواهی داد. انجاست که من می خواهم  با تو حضور یابم   انجا که تو دربرابر خدا  دعاهای خود را نثار خویشتن و همه کسانی که درپیرامون تو باشند می کنی. من خود را درکنار تو حاضر می دانم. در عجب مباش زیرا اگر تو مرا می خواهی واین خواستن ازآن روست که مرا به صورت و مثال خدا آفریده اند من درنزد تو مانند تو درنزد خویش حضوردارم. هر چه تو درگوهر خود باشی من نیز همانم. چه  هرنفس ناطقه ای  صورتی از خداست .بدین سان کسی که صورت خدا را در خویشتن طلب کند صورت همگنان را نیز مانند صورت خود در همان جامی جوید و کسی که این صورت را در خویشتن بجوید و بیابد  چنان می نماید که گویی آن را در هر انسانی می شناسد زیرا رویت انسان   درایت اوست پس اگر تو خود را می بینی مرا که جز تو نیستم می بینی و اگر تو صورت خدا را دوست داری مرا به منزله صورت خدا دوست داری و من نیز به نوبت خود چون خدا را می خواهم ترا می خواهم. بدین گونه است که چون ما هردو  یک چیز را می جوییم و به سوی یک چیز روی می اوریم همواره در یکدیگر حاضریم و لیکن ما در خدا چنینیم و در اوست که یکدیگر را می خواهیم.}

+ نوشته شده در  86/09/08ساعت 22:10  توسط میثم امانی  |