پيش فرض هاي ورود به بحث فلسفه اسلامي(بخش دوم)

 

(2) پيش فرض دوم: نقش وجايگاه عقل چيست؟

عقل درفلسفه هم ازآن رومهم وبنيادي است ك منبع شناخت فلسفي است وهم ازآن رو كه روش فلسفي روش عقلي است.بايدبدانيم عقل چيست ؟عقل درنظرمدعي چه شان ياشئوني دارد؟ آياوي شان عقل راصرفا ادراكي مي داند ياهمراه با شان انتقادي؟ گستره عقل تاكجاست؟ شناخت عقلي تاكجاهارامي تواند بشناسد؟عقل آياخودبنياد خودمختاروداراي حيثيت استقلالي است ؟آياعقل صرفا "آيت "وراهنماست؟ آياعقل آزاداست ياآزادنيست؟ وسؤالاتي ازاين دست.

مثلا دراين تعريف فلسفه اسلامي "فلسفه اي كه درحيطه اهداف معين شده اسلام سيرمي كند"(1) عقل به عنوان منبع شناخت فلسفي آزاددانسته نشده است زيرااگرآزادبود تقيدآن به اهداف معين شده ديني بي معنا بود.

(3) پيش فرض سوم: ربط ونسبت عقل ووحي يادين وفلسفه چيست؟

درتعريف پيش گفته ونيزبه باورعموم كساني كه مخالف آزاددانستن عقل اند  داشتن جهان بيني ديني مستلزم پذيرش باورهايي است كه جهت مارادرردوقبول باورهايي ازسنخ ديگر معين مي كند به عبارت ديگر پذيرش جهان بيني ديني برسرنوشت باورهاي ديگر چه ازجهت پذيرش وچه ازجهت ردآنها سايه مي اندازدومادرآن صورت نخواهيم توانست هرباوري را بپذيريم.

دراين تعريف ها:"فلسفه اسلامي فلسفه اي است كه توسط مسلمان ها پديدآمده است" يا"فلسفه اسلامي  آن سنت فلسفي است كه درفرهنگ اسلامي به عام ترين معناي آن پديدآمده است "(2) پيش فرض مدعي اينست كه دين چراغ عقل راخاموش نمي كند دين عقل رابرمي انگيزد .به سيرآفاقي وسيرانفسي وتامل وتدبر درنظام هستي فرامي خواند.دراين مسئله اشاره به پيش فرضي ديگرشده است كه درتبيين وتحليل مباحث فلسفه اسلامي مهم وضروري است  عقل ووحي يادين وفلسفه چه ربط ونسبتي دارند؟ به تعبيردكترابراهيمي ديناني: "اگركسي چنين بينديشد كه توجه به فلسفه وبه كاربردن عقل نظري فضاي دين ومعارف اسلامي راتنگ ومحدود مي كند ناچاربه اين امرنيزاعتراف مي كندكه فلسفه اسلامي معناي معقول ومحصلي ندارد زيراآنچه  فلسفه اسلامي ناميده مي شود سرشت وسرنوشت جداومنفكي ازجريان عام فلسفه نداشته وبيرون ازانديشه وتفكرحركت نكرده است اما كسي كه ميان فلسفه ودين هيچ گونه تضادوتزاحمي نمي بيند نه تنها به انكارفلسفه اسلامي مبادرت نمي كند بلكه دركشف معناوماهيت آن كوشش فراوان به عمل ميآورد(3)

پيش فرض سوم مشخص مي كندكه دردلايل ومدعيات مخالفان وموافقان فلسفه اسلامي آياربط ونسبتي بين دين وفلسفه هست يانه؟ اگرربط ونسبتي نيست آياآن دومستقل انديا متعارض؟ اگرمتعارض اند ازچه جهت متعارض اند؟ واگرربط ونسبتي هست به چه نحوي است؟ آيا مي توانيم آن دورا مكمل بدانيم ؟ آياتوافق آن دوداراي معناي محصلي هست؟ وسؤالاتي ديگر.

 

پاورقي ها:

1-  مجله معرفت –شماره 42 –ص12

2- Routiedge Encyclopedia of Philosophy.Version1.0.London and New York:Routledge.1998."Islam concept of philosophy in"                                                                                 

3- ابراهيمي ديناني –غلام حسين –ماجراهاي فكرفلسفي درجهان اسلام –جلدسوم –طرح نو -1379- تهران –ص12

پيش فرض هاي ورود به بحث فلسفه اسلامي(بخش اول)

 

معناومفهوم فلسفه اسلامي مسئله اي است كه هنوزهم موافقان ومخالفان زيادي دارد.سؤال اينست كه آيا چيزي به نام فلسفه اسلامي وجود دارديانه؟ آيامي توانيم چيزي به نام فلسفه اسلامي داشته باشيم يانه؟ فلسفه اسلامي به فرض اينكه وجودداشته باشد ازچه جهت اسلامي است؟ "اسلامي بودن"چه مزيت مضاعفي براي فلسفه به شمارمي رود؟

مبحث فلسفه اسلامي درايران عموما بردو محورمتمركز شده است: محوراول معناومفهوم فلسفه اسلامي است يعني اينكه فلسفه اسلامي چيست وچه تعريفي دارد؟ محوردوم به دلايل ردوقبول فلسفه اسلامي مي پردازد.به چه دليل فلسفه اسلامي وجوددارد وبه چه دليل وجودندارد؟ به چه دليل مي توانيم فلسفه اسلامي داشته باشيم وبه چه دليل نمي توانيم؟ محورهاي ديگر يكي بحث ازاشكالات وايرادهاي واردشده است ويكي ديگر بحث ازلوازم ونتايج ردياقبول فلسفه اسلامي ولي محوربحث از پيش فرض ها ومباني ردياقبول فلسفه اسلامي مغفول مانده است.

درمدعاي موافقان يامخالفان فلسفه اسلامي معمولا پيش فرض هايي چند وجوددارد كه اساس دلايل ردوقبول آنهاست.به نظرمي رسد با روشن شدن اين مباني وپيش فرض ها خواهيم توانست ضمن تحاشي ازمبهم گويي وشناخت حدومرزها ازپس نقدوتحليل درست آنها نيزبرآييم.

به گمان من سه پيش فرض مهم وبنيادي وجوددارد كه درمباحث مربوط به فلسفه اسلامي دخالت مي ورزد:

(1)          پيش فرض اول : تعريف فلسفه چيست؟

بايد بدانيم مدعي ياستدلالگر فلسفه رابه چه معنايي به كارمي برد.ضرورت تعريف فلسفه ازآن روست كه معلوم مي كندربط ونسبت صفت "اسلامي"باآن به چه نحوي است وآيا اساسا ربط ونسبتي دارند يانه؟ صفت "اسلامي" آياچيزي رامي افزايد به فلسفه يا"فلسفه بودن" آن راباتمام لوازمش حفظ كرده بااين تفاوت كه ازامري بيرون ازهويت فلسفه حكايت مي كند؟مثلا حاكي ازجهت داربودن ياسازگاري آن باگزاره هاي ديني است.

ضرورت تعريف فلسفه ازجهت ديگر درروشن شدن ربط ونسبت آن بادين ياوحي – كه پيش فرض سوم بحث فلسفه اسلامي است – اهميت دارد. سخن ازسازگاري ياعدم سازگاري دين وفلسفه مستلزم روشن شدن تعريف هريك ازآن دوست تابتوانيم بگوييم آيابااين تعريف هاسازگاري ممكن ياغيرممكن خواهدبود.

افزون براينها تعريف فلسفه ومعنايي كه ازآن مرادمي شود لوازمي دارد كه مي تواند درتبيين بحثها مؤثرباشد.مثلا اگربپذيريم كه  فلسفه عبارتست از"علم به اعيان موجودات چنانچه هستند وبه قدرطاقت بشري " قيد "به قدرطاقت بشري بودن" اذعان به محدوديت شناخت وادراك آدمي است.ممكن است كسي بااذعان به اين مسئله  شناخت آدمي راكافي بداند وممكن است ناكافي بداند.آنكه فلسفه اسلامي رابه "فلسفه سازگاربامعارف وتعاليم اسلامي "(1) تعريف مي كند قبلا پذيرفته است كه شناخت آدمي علاوه برمحدودبودن كافي نيست لهذابه منبعي ديگر منبعي موثق وغيربشري نيازهست تاشناخت ها وعلوم بشري راباآن سازگاري ببخشيم. درعوض آنكه فلسفه اسلامي به اين معناراردمي كند ممكن است قبلا محدوديت شناخت آدمي وكافي بودن آن را پذيرفته باشد .بدين ترتيب تعريف فلسفه باتمام لوازم آن مي تواند سرنوشت بحث هاراعوض كند.

پاورقي ها

۱ - ملکیان مصطفی  تاریخ فلسفه - جلد ۴ -پژوهشگاه حوزه و دانشگاه -۱۳۷۹ ص ۵۹

 

در جستجوي فلسفه ي ازيادرفته (6)

بااين همه اطلاعات اززمينه هاي گوناگون علمي ولزوم اتخاذ موضع دربرابر آنها  نيازبه دودانش منطق و تفكر نقدي  كه روش انديشيدن را اموزش مي دهند برجستگي بيشتري پيداكرده است.دودانش ضروري كه جاي آنها درميان ساير درس ها خالي است.

آموزش منطق كاربردي – كه برمهارت فرددر نيل به تفكراثربخش تاكيد دارد(1) – ونيزآموزش تفكرنقدي – كه به روش هاي عام نقد انديشه ها مي پردازد(2)- خواهد توانست جواب گوي نيازهاي ما به مواجهه علمي باافكاروانديشه هاباشد به ويژه اولا براي دانشجويان فلسفه  سپس دانشجويان سايررشته ها وثالثا دانش آموزان مقاطع پايين تر.

منطق و تفكرنقدي باآموزش راه درست انديشيدن مارا درتشخيص صواب و ناصواب اطلاعات وانديشه ها ياري خواهند كردتاازابهام درمدعيات و تعريف ها   ازبي دليل سخن گفتن  وازمغالطات وخطاهاي منطقي برحذر بوده وبپرهيزيم.

دراين ميانه  ودراين جزيره سرگرداني  دانش فلسفه كه دست اندركار پي ريزي پيش فرض ها ومباني علوم ديگرست  موقعيت ويژه اي دارد بخصوص درهم جوشي با تفكروانديشيدن عقلاني.

تفكر فلسفي  مبتني است برفرايند انديشيدن باهدف جستجوي حقيقت   عقلاني است مستقل و معطوف به زندگي.فلسفه هنوز هم به كارمي آيد به ويژه اگر محورمختصات آن را به ديده بگيريم.كاركرد فلسفه باملاحظه آسيب شناسي نظام آموزشي درعدم التفات به تفكروانديشيدن ومقتضيات دنياي امروز –كه دچارانقلاب اطلاعاتي شده است –مسلما بيش ازپيش خواهد بود.

اهالي فلسفه هميشه انسان هايي فريد وفخيم بوده اند.ترديدي ندارم كه شخصيت فريدوفخيم فيلسوفان  دست آوردتفكروانديشيدن والا  عميق ومستمرآنها بوده است.زيرپاگذاشتن قوه تفكروانديشيدن  زيرپاگذاشتن كرامت انساني است ومحصول آن زنداني شدن درسلول پندارها وپنداشته هاست."آنچه بشررا به نيك بختي رهنمون مي شودپندارنيست....آنچه بشررا به عافيت مي رساند  دنبال كردن حقيقت است باشهامتي انعطاف ناپذير"(3)

 

پاورقيها:

1 – خندان – علي اصغر- منطق كاربردي –سازمان مطالعه وتدوين كتب علوم انساني دانشگاهها وموسسه طه – 1382 –ص12

2 –ملكيان – مصطفي –جزوه تفكرنقدي

3 – راسل –برتراند –حقيقت وافسانه –ترجمه منصور مشكين پوش –رازي -1361 –ص51

 

 

 

در جستجوی فلسفه از یاد رفته (۵)

 

تفكرانتقادي كه درروان شناسي سانتراك به "تفكر عميق وثمر بخش وارزيابي شواهد"تعريف شده  درنظام آموزشي ما قبل ازشكفته شدن  مي خشكد!

ارتباطي بين درس ودانش آموزوزندگي نيست.توانايي ها هدرمي رود  علاقه ها زوال مي پذيرد  وناسازگاري بين خانه  اجتماع ومدرسه يا به چند شخصيتي فرد مي انجامد يا به غلبه يكي ازاين نهادها دروي.نهايتا دانش آموز كه دانشجومي شود  نشاني از تفكروانديشيدن ندارد.واقعيت اينست كه تفكروانديشيدن به ويژه عقلاني آن  پرهزينه  ملال آوروخسته كننده شده است زيرا به ما نياموخته اند كه بينديشيم   نياموخته اند كه چراوچگونه بينديشيم به اضافه اينكه  ازكودكي فضاي اجتماع آدمي را به نينديشيدن ترغيب مي كند.

عصر  عصر اطلاعات است وانقلاب اطلاعاتي جهان- گسترشده است.خبرگزاري هاودولت ها با حكومت ازراه دوريا تله كراسي  زمام افكارعمومي را به دست مي گيرند.تحولات رشته هاي علمي آنقدر به تندي  رخ مي دهد كه هرازگاهي شماري از معلومات ما كهنه شده و بايد به كسب معلومات نو بپردازيم.امروزه قدرت بيشترازآن كسي است كه اطلاعات بيشتري داشته باشد بااين وضع  شگفت آورنيست  اگر تفكروانديشيدن  به حاشيه رفته   زوال دولت فيلسوفان نيز اعلام شود!

چه مي دانند كه اطلاعات  فرآورده انديشه هاست   صورت انديشه ها   ونگهداري آنها به حجم ظرفيت ذهني مي افزايد ولي به عمق آن نمي افزايد.باانقلاب اطلاعاتي  به فرض همه گيري آن  بي نيازازتفكروانديشيدن نخواهيم شد چون تحليل و بررسي اطلاعات كسب شده  نيازبه انديشيدن دارد   شناسايي اطلاعات كاذب وغلط  نيازبه انديشيدن دارد   پي جويي اطلاعات ناهم خوان وناسازگار  نياز به انديشيدن دارد.فرايند تفكروانديشيدن  تعطيل شدني نيست.

در جستجوی فلسفه از یا رفته (۴)

 

اگر بخواهيم فلسفه رابه يك شغل وپيشه تقليل داده  يا منحصر به يك رشته آكادميك بدانيم خيانت ورزيده ايم. مجراي فلسفه چهارسوي زندگي است هرچندازمنبع تفكروانديشيدن تغذيه مي شود.

رشته فلسفه دردانشگاهها بسترسازتفكرفلسفي است نه بستر سوزآن. استاد فلسفه مبلغ انديشه ها نيست مروج تفكر فلسفي است. دانشجوي فلسفه صندوق داركتاب هاوجواب هاي ديگران نيست"جستجوگري است درمسير شدن".البته نه تقديس وتكريم سنت گرايي امرپسنديده اي است نه تقديس و تكريم تجددگرايي  آنچه ارزش واقعي دارد حقيقت گرايي است.

تضعيف روحيه انتقادي   توجه به گذشته   بي اعتنايي به واقعيت   مدرك گرايي   غلبه اهداف اقتصادي همه وهمه ازمعضله هايي است كه برآموزش فلسفه دردانشگاهها سايه انداخته است(1)

اندكي به عقب برگرديم. دانشگاه ها دنباله مدارس اند.مشكل آنجاست كه درمدرسه هيچ اهتمامي به پرورش تفكرانتقادي نمي شود.مدارس ما چه مي كنند جز خوراندن مطالب درسي وچه مي طلبند جز حفظ كردن طوطيانه وتحويل دادن كلمه به كلمه آنها.دانش آموز بايد املاي درس معلم را بياموزد ولي انشاي درك خودش را نه!

نظام آموزشي ما اقتدارگراست و ديوان سالارانه درست شبيه نظام اداري كه كارمندان آن درصورت خودانديشي وانتقاد كردن نه تنها باقانون حمايت ويسل-بلوور(2) پشتيباني نمي شوند بلكه بار توبيخ گري يا حتي اخراج را به دوش خواهند كشيد.در مدارس نيز به رغم همه علاقه اي كه روان شناسان ومتخصصان تعليم و تربيت به تفكرانتقادي نشان داده اند خبري ازاثارعيني آن نيست(3)

 

 

پاورقي ها:

1 – رجوع شود به يثربي – سيديحيي –فلسفه مشاء (مقدمه) – بوستان كتاب -1383 – ص83 وهمچنين  به يثربي – سيد يحيي – عيار نقد(مقدمه) – بوستان كتاب – 1383

2‌ - جورج سانتراك – زمينه روان شناسي سانتراك – ترجمه مهرداد فيروز بخت – موسسه خدمات فرهنگي رسا – 1383 – جلداول – ص 480

3‌ - همان – ص486

در جستجوی فلسفه از یاد رفته (۳)

 

كاربرد دايره درعلوم فني  چون و چرا بردار نيست .درهندسه مفصلا بحث مي شودكه احكام وخواص دايره چيست  با همه اينها فيلسوف مي پرسد آيادايره وجود خارجي دارد يا نه؟ واگر وجود دايره ثابت نشود  وجود هيچ شكل هندسي ديگر ثابت نخواهد شد(1)

مفاهيم و مسائل فلسفي هم چون منطق ورياضي معطوف به وجه صوري انديشه ها نيست  مربوط به وجه محتوايي انديشه هاست. اعداد رياضي مفاهيم انتزاعي اند  قواعد رياضي احكام صوري اند  ضوابط منطقي درست مثل شكل و نماي ساختمان هاست  فلسفه اما با مفاد و محتواي انديشه ها سروكار دارد  به درون آنها مي رود تا بپرسد صدق و كذب آنها به چه نحوي است وآيا موجه اند يا نه؟

انديشه ها درتفكر فلسفي معطوف به زندگي اند   انديشه هاي بنيادين . فيلسوف براي دانستن نمي انديشد  براي زيستن مي انديشد. چرازيستن و چگونه زيستن  دردرجه اول دغدغه شخصي فيلسوفان است لهذا خودانديشي آنها مقتضاي فيلسوفانه زيستن آنهاست   بايد خودشان بينديشند.مسئله فلسفي دردرجه اول مسئله شخصي فيلسوف است ودردرجه دوم است كه به مسئله همگاني تبديل مي شود.فيلسوف هميشه دو جمله پرسشي باخود دارد: چرا؟ و چگونه؟

فلسفه وزندگي در تعامل اند .تفكر فلسفي درنهايت به نحوه زيستن ما ختم ميشود.علوم ديگر چنين پيوندي بازندگي ندارند  پيوند آنها ازسنخي ديگر به نحوي ديگرست.بيهوده نيست كه فلاسفه يوناني  فلسفه را راه سعادت ورستگاري دانسته اند.تفكر وانديشيدن ما ازدالان فلسفه به گستره زندگي متصل مي شود.به راستي هرگاه كه درباب زندگي خويش مي انديشيم  ناگزير وارد فلسفه مي شويم.

 

پاورقي ها :

1 – ابن سينا – الهيات شفا – تصحيح حسن حسن زاده آملي –انتشارات دفتر تبليغات اسلامي – قم – 1418 – الفصل التاسع من المقاله الثالثه – ص149

درجستجوي فلسفه ي ازياد رفته (2)

فلسفه ملازم با تفكروانديشيدن است ازاين جهت كه جستجوي حقيقت غايت آنست.جستجوي حقيقت درصورتي محقق مي شود كه با گردآوري شناخت ها به داوري ميان واقعي و غيرواقعي آنها بپردازيم زياده برآنكه خودمان بينديشيم واين هردو بي تفكروانديشيدن ميسر نمي شود.

ممكن است گفته شود كه ساير دانش هاي بشري هم درجستجوي حقيقت اند.بايد بگوييم كه اولا فرقي هست ميان غايت علم و غايت عالم.درعلوم ديگر غايت عالم جستجوي حقيقت باشد ولي غايت علم جستجوي حقيقت نيست.تنها غايت فلسفه است كه جستجوي حقيقت است چه ازجهت غايت علم بودن آن وچه ازجهت غايت عالم بودن.ثانيا حقيقت را چه به معناي "آنچه هست"بگيريم وچه به معناي"آنچه بايد" دانشي غيرازفلسفه – كه غايت آن جستجوي حقيقت به يكي ازاين دومعنا ياهردو باشد – وجود ندارد.

محور مختصات تفكر فلسفي اينست : اولا هر تفكروانديشيدني نيست  تفكروانديشيدن عقلاني است كه به كليات امور  مباني علوم وتفسيرزندگي مي پردازد باروش برهاني.

ثانيا درتفكروانديشيدن فلسفي آنچه اهميت اساسي دارد خودانديشي است  استقلال فكري  اصراربراينكه خودمان بينديشيم.وجه مشترك همه فيلسوف ها را اير(Ayer) خودپسندي ناميده است. چرافلسفه بارها و بسيار تجديد بنا شده وخانه تكاني كرده است؟ بي ترديد به علت خودانديشي. چه درزمان هاي مختلف وچه مكان هاي مختلف فلسفه به تعداد اهالي آن تكثير شده وتوسعه مي يابد. علوم ديگراقلا مبناهاي خودراحفظ كرده اند فلسفه هم به بناها مي تازد هم به مبناها وهم به بناها!

 

 

در جستجوی فلسفه از یاد رفته (۱)

 

آنچه همواره سبب اشتياق من به خواندن فلسفه بوده است قدرت فلاسفه درنقد و تحليل انديشه ها ونيز استمرار در فرايند انديشيدن است.هيچ تفكري مثل تفكر فيلسوفانه مرا به وجد نمي آورد ازاين رو نقش تفكروانديشيدن در شناخت و درزندگي همواره از دغدغه هاي جدي من بوده است.به فلاسفه به چشم انسان هايي ژرف نگر  دورانديش و باريك بين نگريسته ام . فلسفه – يا به تعبير من فلسفه ورزي – با تفكروانديشيدن گره خورده است.اين دو جدايي ناپذيرند.

پيدايش فلسفه در يونان محصول يك پرسش بنيادي بود : آيا همه چيز به يك چيز بر مي گردند؟ تداوم فلسفه نيز همواره در گرو پيش كشيدن پرسش هايي تازه تر و انديشه انتقادي دقيق تر بوده است .سقراط –كه به تصور من مثل اعلاي فلسفه ورزي است – هنر خود را زاياندن انديشه ها از مجراي ديالوگ و گفت و گو مي داند ."هدف وي كشف حقيقت بود نه به عنوان موضوع تفكر نظري محض بلكه با توجه به زندگي نيك آدمي يعني آدمي براي خوب عمل كردن بايد بداند كه زندگي خوب چيست ؟"(1) "خودت را بشناس " و"زندگي نيازموده ارزش زيستن ندارد" دو سرمشق سقراطي اند كه به يادگار مانده است.

اهميت تفكر و انديشيدن در فلسفه يوناني به ويژه ازآن روست كه گسسته اززندگي نيست ."يونانيان خودازيك عطش سيري ناپذير شناخت برخوردار بودند كه آن رابا نيازآرماني خويش به همه ارزش هاي زندگي وتوجه به اين ارزش ها مهار مي كردند.هرچه مي آموختند درپي آن بودند كه بي درنگ باآن زندگي كنند"(2) نيچه ازاين منظر به فلسفه روي آورده است .مي گويد وظيفه عام من اينست كه نشان دهم چگونه زندگي فلسفه و هنر ممكن است با يكديگر ارتباط عميقي داشته باشند بي آن كه فلسفه سطحي و تو خالي گردد يا زندگي فيلسوف پرازدروغ شود(3)

 

پاورقي ها :

1 - كاپلستون – فريدريك –تاريخ فلسفه غرب –جلد اول –ترجمه جلال الدين مجتبوي –انتشارات سروش -1375 –ص 128

2 – نيچه – فلسفه در عصر تراژيك يونانيان – ترجمه مجيد شريف – نشر جامي 1378 – ص 52

3 – همان – ص21 پيش گفتار مترجم انگليسي.

 

 

 

نقش تصورات خاموش وفروبسته در خود شناسی

 

ما براي شناخت خودمان ونيل به خودشناسي نيازمند مطالعه  تحقيق وانديشيدن دردوقلمرويم:قلمرو اول به عموم مسائل انسان شناسانه اختصاص دارد كه محصول دست يافته هاي علمي و فلسفي است.قلمرو دوم مخصوص شناخت فردي هركسي از خودش مي باشد كه با مراجعه به خويش  درك حالات  افكار و رفتارها ونيز سنجش آنها صورت مي گيرد.

درخودشناسي به ويژه درقلمرو دوم آن ضروري است كه بدانيم چه افكارو ايده هايي برما حكومت مي كند؟چه افكار و ايده هايي به باورها قضاوت ها انتخاب ها و حتي رفتارهاي ما جهت مي دهد؟ تصورات خاموش و فروبسته  شماري از افكار و ايده هاي ماست كه هم مبناي قضاوت ها قرار مي گيرد وهم مبناي رفتارها.تصورات خاموش وفروبسته را اصطلاحا به شناخت ها و درك هايي مي گوييم كه داراي سه ويژگي اند:

اول اينكه مبهم اند  ايضاح مفهومي نشده اند  با تامل و تحليل به دست نيامده اند و دقيقا مراد و منظورازآنها روشن و واضح نيست.

دوم اينكه كلي اند  ازيك يا چند نمونه به كل نمونه ها تعميم يافته اند.

وسوم اينكه آگاهانه حاصل نشده اند  علي الاغلب ناآگاهانه اند.

تصورات خاموش و فروبسته انواعي دارند مثل تصورات ما راجع به خودمان  تصورات ما راجع به ديگران   تصورات ما راجع به اقوام  مليت ها و نژادها- مثلا زياد گفته مي شودكه اصفهاني ها خسيس اند يا ژاپني ها منظم اند-تصورات ما راجع به نهادها وگروه ها درجامعه –نهاد حكومت يا نهاد حوزه مثلا- ونيز تصورات ما راجع به اوضاع و احوال سياسي  فرهنگي واجتماعي وتصورات ديگر.

تصورات خاموش و فروبسته ممكن است به واسطه تجربيات مثبت و منفي ما با استقراء ناقص آنها به دست آمده باشند.ممكن است به واسطه القائات وتلقين ها –چه ازسوي ديگران وچه خودما- به دست آمده باشند ونيز ممكن است در اثرمطالعه گذرا   شناخت محدود و اجمالي يااطلاعات پراكنده به دست آمده باشند به هرحال سه ويژگي پيش گفته در آنها هست.

كسي كه در جست و جوي شناخت خويشتن است مي بايداولا به رديابي تصورات خاموش و فروبسته وثانيا به ارزيابي آنها بپردازدتا بتواند بخشي ازافكار وايده هاي را كه مبناي قضاوت ها و رفتارهاي اوست بشناسد.دقت بيشتر به ما خواهد گفت كه تصورات خاموش مان در چه مواقعي به قضاوت درست يا نادرست ما انجاميده و درچه مواقعي عامل رفتار درست يا نادرست ما بوده است.

تصورات خاموش و فروبسته را اگر با دقت بيشتر بنگريم نه تنها در قلمرو باورهاي خودمان بلكه در باورهاي عمومي جامعه هم خواهيم ديد.ضرورت ارزيابي تصورات خاموش و فروبسته مخصوصا ازاين روست كه مانع شناخت صحيح و نقادانه ازواقعيت ها مي شود  تصوير مارااز خودمان  آنگونه كه هست  نشان نمي دهد  ازديگران  ازديگر واقعيت ها نيز تصويري غير واقعي ترسيم خواهد كرد.خودسازي درگرو خودشناسي است و خودشناسي در گرو ارزيابي دقيق تصورات خاموش و فروبسته.

فيلسوف اما انسان

باز خواني فلسفه سقراطي (بخش دوم)

                                                                                       مجموعا معلوم می شود که اخلاق گرایی سقراطی اگرچه هدف اودرفلسفه به شمار می رفته اما به نوبه خود در نتیجه رویگردانی ازفلسفه های پیشاسقراطی در دوحوزه عمده اش پدید آمده است.بنابراین طرزتلقی فلسفه سقراطی دووجه عمده دارد. یک وجه سلبی که مبین گسست از فلسفه های پیشینی است ویک وجه ایجابی که مبین اخلاق گرایی است واین دووجه-چه به طور مجموع و چه جداگانه وهریک به اعتباری-آغازگاه فلسفه سقراطی است لکن ایرادعمده اش مسکوت نهادن یک پیش فرض اساسی است:توجه سقراط به فهم متعارف و عمومی(common sense)

فلاسفه پیشاسقراطی چنین توجهی به فهم متعارف و عمومی نداشتند درحالی که موضوعات و مسائل در فلسفه سقراطی از جزییات روزمره زندگی گرفته می شوند.به تعبیر گمپرتس:" موضوع استقراء های او تنها از رویدادها و تصوراتی به دست می آید که به زندگی روزمره و اندیشه هایروزمره تعلق دارند.کسنوفون می گوید سقراط بیان خود را با موضوعات بدیهی و مورد قبول همه آغاز می کرد و این را مطمئن ترین طرق می دانست و افلاطون نیزدراین مورد با او هم داستان است.درسخنان سقراط کلمات کفش گرو آهنگرودباغ و آشپزوگاووخرواسب  فراوان پیش می امدوازاین روگفته هایش به حرف های مردم عوام می مانست ومایه ریشخند می گردید وسقراط این ریشخند را با آرامی و گشاده رویی ناشی از اعتقاد به خدا تحمل می کردواعتقاد به خدا برای اوبرابربود بااعتمادبه پیروزی قطعی حقیقت."(6)

اضافه می کنم که توجه به فهم متعارف در فلسفه سقراطی به معنی نادیده گرفتن ذهن پیش رو  خلاق  پوینده و فلسفی نیست بلکه اصلا جهت مندی و اشراف سقراط درتمام محاورات و دیالوگ هایش امر مسلم و انکارناپذیری است.گویا سخن سقراط این بوده که نمی شودونباید درآسمان ها به جست و جوی حقیقت بودیا درفلسفه های فرادست  متافیزیکی و بریده اززندگی انسانها آن هم برروی همین کره خاکی -  امری که بعدا درتاریخ به حاشیه رانده می شود –

شیوه سقراط در استدلالات استقرایی وتعاریف کلی به گونه ای است که به نظر می رسدهمچون ارسطو تحصیل حقیقت را منوط به گفت وگووتضارب اندیشه ها می داند منتهی نه آن گونه که غیراخلاقی باشد.اصولا دیالوگ های سقراط چند خصیصه دارد:

(آ) وجود تحمل و شکیبایی(7)

(ب) پرهیز از تعصب و پیش داوری

(ج) بی طرفی

(د) ومهم تراز همه روحیه انصاف و حق گرایی

سقراط دیالوگ هایش را تا رسیدن به یک تعریف مطلوب وکلی ادامه می دهد.ارسطو دو کشف را به حق ازآن سقراط دانسته است:یکی استدلال از طریق استقراء ودیگری تعریف مفهوم های کلی(8)

استدلالات استقرایی به معنای سقراطی ان با آنچه استقراء منطقی(Induction)نامیده می شودکاملا منطبق نیست.سقراط دریک مرحله از مصادیق جزئی شروع می کند و با به دست آوردن عناصرمشترک انها به یک تعریف کلی می رسدودرمرحله دوم سعی درتطبیق تعاریف کلی برمصادیق جزئی دارد.تعاریف کلی به معنای سقراطی آن سه خصیصه دارد:

(الف) ثابت اندولهذا برخلاف مدعای سوفسطایی ها نسبی نیستند(9)

(ب) کلی اند به این معنی که بر مصادیق کثیره صدق می کنند.

(ج) مفهومی اندیعنی تعریف بالفهوم اند نه تعریف بالمصداق یا بالاشاره(10)

با همه اینها آن گونه که گاتری اذعان می کند به اتفاق همه منابع موجود او انگیزه ای عملی داشته نه علمی.انگیزه ای که به تعبیراو"کشف شیوه صحیح زندگی"(11) وبه تعبیر کاپلستون"کشف حقیقت"(12) بوده است وتعاریف او اگرچه جنبه کارکردی(functional) وغایت گرایانه(Teleological) داشته منتهی جدای از مایه های موجود در فهم متعارف و عمومی نیست.تعاریف سقراطی به نظرها و دانسته هایی ضمیمه می شود که در ذهن دیگرانسان ها وجود دارد والبته نه به صورت پیرو بدان گونه که ملغمه ای از سخنان عامیانه باشد بلکه به صورت پیش رو به گونه ای که کما و کیفا بر آنچه در سخنان عامیانه هست تقدم دارد.

گزاره ی"به فکر نفس خود باشید" که سقراط خطاب به هم شهریانش گفته است دقیقا در همین مایه هاست .به نظر سقراط "پسوخه" ی (نفس- روح-soul) انسان خود حقیقی اوست. انسان زنده همان "پسوخه "است وبدن فقط مجموعه ای از ابزارها وآلاتی است که "پسوخه"برای زنده ماندن خویش به کار می برد.....فضیلت خاص"پسوخه "  حکمت و اندیشه است و راه بهتر ساختن آن این است که اندیشه را برای حکمت و حقیقت به کار گیریم(13)

به تعبیر گمپرتس :"سقراط همیشه تعجب می کرد از اینکه آدمیان در امور عادی زندگی به غایت ووسائل یا شناسایی دارند یا می کوشند این شناسایی را به چنگ اورندولی در مهم ترین امور که نیک بختی وبدبختی آدمی وابسته به آنهاست چنین نمی کنند "(14)

اینجاست که سقراط با دیگر آدم ها به اختلاف می رسد.فیلسوف به اعتبار اندیشه هایش نه درعرض دیگر آدم ها که در طول آنها قرار می گیرد.اختلاف آن دو جوهری نیست  تشکیکی است و فهم فیلسوفانه بدون بریدگی اززمینه اش فراتر ازفهم دیگرآدم هاست.عمده ترین پیش فرض این گزاره ی سقراطی که"به فکر نفس خود باشید و تا حدی که می توانید آن را بهتر سازید" این است که به فکر نفس خود نیستید و نتوانسته اید آن را بهتر سازید.

همچنین زمانی که می گوید"زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد" زیستن آدم ها درزندگی نیازموده را مد نظر داشته است.جالب تر ازهمه زمانی که سقراط را به مرگ محکوم کردند خطاب به هم شهریانش گفته بود:مطمئن باشید ضرری بیش از آنچه به من وارد ساختید به خود واد ساخته اید.

به نظرمن از نکات برجسته فلسفه سقراطی که در اسلاف و اخلاف او به ندرت دیده شده است جدایی ناپذیر بودن فلسفه از زندگی است بدین معنا فلسفه سقراطی وزندگی اش دو چیز مجزاازیکدیگر نیست بلکه یکی و یگانه است.انسان بودن به معنای سقراطی اش یعنی فیلسوف بودن یعنی اینکه فیلسوف تنها درمقام نظر فیلسوف نیست بلکه درزندگی اش نیز یک فیلسوف حقیقی است به گونه ای که فلسفه ورزی در تمام اجزاء و زوایای زندگی اش نفوذ کرده است.فیلسوفی که در فلسفه به گونه ای است ودرزندگی به گونه ای دیگر مبتلا به همان شکاف معروفمیان دوگانه علم وعمل شده است. فیلسوف حقیقی فلسفه و زندگی برایش یک چیز بیشتر نیست لذا میان اجزای مختلف وجودش نیز چندپارگی یافت نمی شود.شاید معنای این گزاره ی سقراطی که"معرفت و فضیلت یکی است"همین باشد.

پاورقي ها                                                                                         (6)گمپرتس-تئودور-متفکران یونانی-جلداول-ترجمه محمد حسن لطفی-خوارزمی-1375-ص 589

(7) همان

(8) ارسطو-مابعدالطبیعه-ترجمه محمدحسن لطفی-طرح نو-1378-موb1078

(9 کاپلستون...صص125و126

(10) ملکیان-مصطفی-تاریخ فلسفه غرب-جلداول- حوزه ودانشگاه-1379-ص 183

(11) گاتری-دبلیو-سقراط-ترجمه حسن فتحی-فکرروز-1376-صص 205و206

ص 600 (12) کاپلستون...ص 128

(13) گاتری...صص 273و274

(14) گمپرتس…ص 600

 

 

 

 

 

فيلسوف اما انسان 

بازخواني فلسفه سقراطي(بخش اول) 

                                

سقراط از کجا شروع می شود؟ این اولین پرسشی است که در باز خوانی فلسفه سقراطی با آن مواجهیم و پاسخ دادن به آن دقیقا مرز و تمایز میان سقراط و دیگران را برای ما مشخص می کند.

عمده کسانی که درباره فلسفه سقراطی یا زندگی او قلم زده اند سنگ بنای ساختمان فلسفه سقراطی یا مرز تمایز اواز دیگران را در هدف اخلاقی اش جسته اندواذعان کرده اند که زیربنای سقراطی شدن فلسفه چرخش آن از مسائل هستی شناختی و معرفت شناختی است به اخلاق  به عبارت دوم  هدف و شیوه صحیح زندگی  به عبارت سوم کارکردگرایی وبه عبارت چهارم خودشناسی.به تعبیر کاپلستون:"علاقه سقراط عمدتا اخلاقی بود.ارسطو آشکارا می گوید که سقراط با مسائل اخلاقی سروکار داشت وهمچنین سقراط خویشتن را بافضائل اخلاقی مشغول می داشت ودرارتباط با آنها نخستین کسی بود که مسئله تعاریف کلی را مطرح کرد"(1)

راسل نیز نوشته است:"تقریبا مسلم می نماید که آنچه اندیشه سقراط را به خود مشغول می داشته بیشتر اخلاق بوده است تا علم"(2)

گرایش به اخلاق به عنوان هدف سقراط در زندگی یازیربنای فلسفه او اگرچه انکارکردنی نیست لکن به نوبه خود تالی روی گردانی وی از فلسفه های طبیعی و معرفت شناسانه است.در روایتی که آندره کرسون از جایگاه سقراط در فلسفه به دست می دهد فلسفه سقراطی محصول نفی و نقد فلسفه های پیشاسقراطی است.او نوشته است:"بسط و توسعه عقیده سقراط ظاهرا واکنشی است در برابرطرز تفکرفلاسفه ای که پیش از او می زیسته اند.در حقیقت پیش از سقراط در یونان دو دسته فلاسفه در خور توجه وجود داشتند. اول دسته ای از معقولیون جزمی که هم آنها مصروف مسئله وجود می بود اینها فرضیه های آسمان و زمین و بشر را به وجود آوردند. دوم دسته ای که از حیث داشتن روح انتقادی متمایز بودند این دسته که از ضد و نقیض هایی که علمای معقول دربرابر هم قرار می دادند به تنگ آمده بودند ازخود می پرسیدند که آیا روح بشر حقیقتا قادر به حل این همه مسائل مهمه ای که طرح می کند هست یانه؟ و خود با قاطعیت عجیبی نتیجه نفی می گرفتند.نخست سقراط متوجه شد که علمای معقول اندیشه خود را فقط متوجه طبیعت و آسمان نموده اند و این کاردارای سه عیب اساسی است: اول اینکه با اسنادی که ما در دست داریم حصول نتیجه در این کار غیرممکن است. دوم اینکه خالی از فایده است زیرا نسبت به یگانه موضوع مهمی که همانا نظم و سامان دادن زندگانی ماست به کلی بی اعتناست.سوم اینکه برخلاف مذهب است زیرا ادعای رسوخ در اسراری که خدایان سعی در پوشیده داشتن آنها دارند هتک حرمتی نسبت به آنهاست"(3)

 "...به عقیده سقراط دست اندازی به ماوراء الطبیعه غیرمقدور است و جز بهانه ای برای خیال بافی و یاوه سرایی نیست اماعملی که ممکن و ضروری است تاسیس یک علم اخلاق معقول و برهانی است وظاهرا این نخستین عقیده خاص سقراطی است"(4)

به روایت کاپلستون سقراط گویا پیرو آرخلاوس بوده وآرخلاوس نیز شاگردآناکساگوراس.لذا قطعا فلسفه های طبیعی را مطالعه کرده بوده و حتی با اطلاع از اینکه آناکساگوراس در فلسفه خویش سهمی را به عقل(nous) داده به فراگیری آن می پردازد ولی وقتی که می بیند آناکساگوراس نقش عقل را در تبیین پدیده های هستی نادیده گرفته است"فلسفه طبیعی را که به نظراو به جایی جز به عقاید مشوش و متضاد رهنمون نمی شد"رها می کند(5)

پاورقی ها

(1) کاپلستون-فریدریک-تاریخ فلسفه-جلداول-ترجمه جلال الدین مجتبوی-انتشارات سروش-1375-ص 129

(2) راسل-برتراند-تاریخ فلسفه غرب-جلداول-ترجمه نجف دریابندری-کتاب پرواز-تهران-1373-ص 150

(3) کرسون-اندره-فلاسفه بزرگ-ترجمه کاظم عمادی-انتشارات صفی علی شاه-تهران-1363-ص 59الی63

(4) همان....ص 64

(5) کاپلستون- فریدریک.....ص 118