فيلسوف اما انسان
باز خواني فلسفه سقراطي (بخش دوم)
مجموعا معلوم می شود که اخلاق گرایی سقراطی اگرچه هدف اودرفلسفه به شمار می رفته اما به نوبه خود در نتیجه رویگردانی ازفلسفه های پیشاسقراطی در دوحوزه عمده اش پدید آمده است.بنابراین طرزتلقی فلسفه سقراطی دووجه عمده دارد. یک وجه سلبی که مبین گسست از فلسفه های پیشینی است ویک وجه ایجابی که مبین اخلاق گرایی است واین دووجه-چه به طور مجموع و چه جداگانه وهریک به اعتباری-آغازگاه فلسفه سقراطی است لکن ایرادعمده اش مسکوت نهادن یک پیش فرض اساسی است:توجه سقراط به فهم متعارف و عمومی(common sense)
فلاسفه پیشاسقراطی چنین توجهی به فهم متعارف و عمومی نداشتند درحالی که موضوعات و مسائل در فلسفه سقراطی از جزییات روزمره زندگی گرفته می شوند.به تعبیر گمپرتس:" موضوع استقراء های او تنها از رویدادها و تصوراتی به دست می آید که به زندگی روزمره و اندیشه هایروزمره تعلق دارند.کسنوفون می گوید سقراط بیان خود را با موضوعات بدیهی و مورد قبول همه آغاز می کرد و این را مطمئن ترین طرق می دانست و افلاطون نیزدراین مورد با او هم داستان است.درسخنان سقراط کلمات کفش گرو آهنگرودباغ و آشپزوگاووخرواسب فراوان پیش می امدوازاین روگفته هایش به حرف های مردم عوام می مانست ومایه ریشخند می گردید وسقراط این ریشخند را با آرامی و گشاده رویی ناشی از اعتقاد به خدا تحمل می کردواعتقاد به خدا برای اوبرابربود بااعتمادبه پیروزی قطعی حقیقت."(6)
اضافه می کنم که توجه به فهم متعارف در فلسفه سقراطی به معنی نادیده گرفتن ذهن پیش رو خلاق پوینده و فلسفی نیست بلکه اصلا جهت مندی و اشراف سقراط درتمام محاورات و دیالوگ هایش امر مسلم و انکارناپذیری است.گویا سخن سقراط این بوده که نمی شودونباید درآسمان ها به جست و جوی حقیقت بودیا درفلسفه های فرادست متافیزیکی و بریده اززندگی انسانها آن هم برروی همین کره خاکی - امری که بعدا درتاریخ به حاشیه رانده می شود –
شیوه سقراط در استدلالات استقرایی وتعاریف کلی به گونه ای است که به نظر می رسدهمچون ارسطو تحصیل حقیقت را منوط به گفت وگووتضارب اندیشه ها می داند منتهی نه آن گونه که غیراخلاقی باشد.اصولا دیالوگ های سقراط چند خصیصه دارد:
(آ) وجود تحمل و شکیبایی(7)
(ب) پرهیز از تعصب و پیش داوری
(ج) بی طرفی
(د) ومهم تراز همه روحیه انصاف و حق گرایی
سقراط دیالوگ هایش را تا رسیدن به یک تعریف مطلوب وکلی ادامه می دهد.ارسطو دو کشف را به حق ازآن سقراط دانسته است:یکی استدلال از طریق استقراء ودیگری تعریف مفهوم های کلی(8)
استدلالات استقرایی به معنای سقراطی ان با آنچه استقراء منطقی(Induction)نامیده می شودکاملا منطبق نیست.سقراط دریک مرحله از مصادیق جزئی شروع می کند و با به دست آوردن عناصرمشترک انها به یک تعریف کلی می رسدودرمرحله دوم سعی درتطبیق تعاریف کلی برمصادیق جزئی دارد.تعاریف کلی به معنای سقراطی آن سه خصیصه دارد:
(الف) ثابت اندولهذا برخلاف مدعای سوفسطایی ها نسبی نیستند(9)
(ب) کلی اند به این معنی که بر مصادیق کثیره صدق می کنند.
(ج) مفهومی اندیعنی تعریف بالفهوم اند نه تعریف بالمصداق یا بالاشاره(10)
با همه اینها آن گونه که گاتری اذعان می کند به اتفاق همه منابع موجود او انگیزه ای عملی داشته نه علمی.انگیزه ای که به تعبیراو"کشف شیوه صحیح زندگی"(11) وبه تعبیر کاپلستون"کشف حقیقت"(12) بوده است وتعاریف او اگرچه جنبه کارکردی(functional) وغایت گرایانه(Teleological) داشته منتهی جدای از مایه های موجود در فهم متعارف و عمومی نیست.تعاریف سقراطی به نظرها و دانسته هایی ضمیمه می شود که در ذهن دیگرانسان ها وجود دارد والبته نه به صورت پیرو بدان گونه که ملغمه ای از سخنان عامیانه باشد بلکه به صورت پیش رو به گونه ای که کما و کیفا بر آنچه در سخنان عامیانه هست تقدم دارد.
گزاره ی"به فکر نفس خود باشید" که سقراط خطاب به هم شهریانش گفته است دقیقا در همین مایه هاست .به نظر سقراط "پسوخه" ی (نفس- روح-soul) انسان خود حقیقی اوست. انسان زنده همان "پسوخه "است وبدن فقط مجموعه ای از ابزارها وآلاتی است که "پسوخه"برای زنده ماندن خویش به کار می برد.....فضیلت خاص"پسوخه " حکمت و اندیشه است و راه بهتر ساختن آن این است که اندیشه را برای حکمت و حقیقت به کار گیریم(13)
به تعبیر گمپرتس :"سقراط همیشه تعجب می کرد از اینکه آدمیان در امور عادی زندگی به غایت ووسائل یا شناسایی دارند یا می کوشند این شناسایی را به چنگ اورندولی در مهم ترین امور که نیک بختی وبدبختی آدمی وابسته به آنهاست چنین نمی کنند "(14)
اینجاست که سقراط با دیگر آدم ها به اختلاف می رسد.فیلسوف به اعتبار اندیشه هایش نه درعرض دیگر آدم ها که در طول آنها قرار می گیرد.اختلاف آن دو جوهری نیست تشکیکی است و فهم فیلسوفانه بدون بریدگی اززمینه اش فراتر ازفهم دیگرآدم هاست.عمده ترین پیش فرض این گزاره ی سقراطی که"به فکر نفس خود باشید و تا حدی که می توانید آن را بهتر سازید" این است که به فکر نفس خود نیستید و نتوانسته اید آن را بهتر سازید.
همچنین زمانی که می گوید"زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد" زیستن آدم ها درزندگی نیازموده را مد نظر داشته است.جالب تر ازهمه زمانی که سقراط را به مرگ محکوم کردند خطاب به هم شهریانش گفته بود:مطمئن باشید ضرری بیش از آنچه به من وارد ساختید به خود واد ساخته اید.
به نظرمن از نکات برجسته فلسفه سقراطی که در اسلاف و اخلاف او به ندرت دیده شده است جدایی ناپذیر بودن فلسفه از زندگی است بدین معنا فلسفه سقراطی وزندگی اش دو چیز مجزاازیکدیگر نیست بلکه یکی و یگانه است.انسان بودن به معنای سقراطی اش یعنی فیلسوف بودن یعنی اینکه فیلسوف تنها درمقام نظر فیلسوف نیست بلکه درزندگی اش نیز یک فیلسوف حقیقی است به گونه ای که فلسفه ورزی در تمام اجزاء و زوایای زندگی اش نفوذ کرده است.فیلسوفی که در فلسفه به گونه ای است ودرزندگی به گونه ای دیگر مبتلا به همان شکاف معروفمیان دوگانه علم وعمل شده است. فیلسوف حقیقی فلسفه و زندگی برایش یک چیز بیشتر نیست لذا میان اجزای مختلف وجودش نیز چندپارگی یافت نمی شود.شاید معنای این گزاره ی سقراطی که"معرفت و فضیلت یکی است"همین باشد.
پاورقي ها (6)گمپرتس-تئودور-متفکران یونانی-جلداول-ترجمه محمد حسن لطفی-خوارزمی-1375-ص 589
(7) همان
(8) ارسطو-مابعدالطبیعه-ترجمه محمدحسن لطفی-طرح نو-1378-موb1078
(9 کاپلستون...صص125و126
(10) ملکیان-مصطفی-تاریخ فلسفه غرب-جلداول- حوزه ودانشگاه-1379-ص 183
(11) گاتری-دبلیو-سقراط-ترجمه حسن فتحی-فکرروز-1376-صص 205و206
ص 600 (12) کاپلستون...ص 128
(13) گاتری...صص 273و274
(14) گمپرتس…ص 600