حکیم بهبهان
نسل اول اساتید فلسفه کشور به نظرم چهار ویژگی داشته اند: اولا دقت بسیار درنوشتن، خواندن، تصحیح و تالیف و ترجمه است. ثانیا درس خواندگی هم در حوزه و هم دردانشگاه ، یعنی هم تسلط بر منابع اسلامی کلاسیک و به خصوص متون دینی داشته اند و هم تسلط برمنابع فلسفی جدید. ثالثا جامعیت، چنانچه می بینی هم درادبیات هم دراالهیات دستی داشته اند. رابعا اخلاق فاضلانه و تخلق به مبادی شرع و عقل وعلم با صفات اخلاقی که معمولا باید دریک فرد عالم سراغ بگیریم.
متاسفانه ازاین نسل جز تعدادی اندک نمانده اند ویکی ازآنان چهره ماندگار فلسفه و حکمت اسلامی ، استاد پرسابقه دانشگاه تهران و مک گیل کانادا، زنده یاد دکترسید علی موسوی بهبهانی است که امروز درخاک تهران آرام گرفته است.
مردانی با وسعت معلومات اما گمنام که تنها به عشق دانستن برای دانستن می زیند. نه دربند نام اند نه مقام. می کوشند دوبعد نظری و عملی خویش را به کمال برسانند؛ بعد نظری را با سیر در الهیات و علوم اسلامی تا صورعقلی رااز واهب الصوردریافت بکنند و بعاد عملی را با سیردراخلاق و باطن خویش تا قوه تصرف درنفس خویش را بیابند.
درگذشت غریبانه استاد موسوی بهبهانی پس از یک دوره سخت بیماری درآن حال که همشهریان وی ابدا به یادش نبوده اند، زخمی جانکاه است ودریغا که جای اینان پرنخواهد شد. ناسپاسی ، طبیعت ثانویه بشرشده است اما من خوشم که این نسل فلسفه ورز معرفت طلب ، وقتی جان به جانان می دهند "راضیه مرضیه" اند. ارسطو می گوید بهترین نوع زندگی که عقلا قابل دفاع است، زندگی با حکمت است و خوشا به حکمایی چون سید علی موسوی بهبهانی ، حکیم بهبهان، که زندگی اش حکیمانه بوده است.دیگران چه می گذارند و چه می برند و اینها چه می گذارند و چه می برند؟ میراث یکی میراث انبیاست و میراث یکی دیگر میراث فرعون و قارون! ببین تفاوت ره...
افسوس می خورم که سعادت دیدار با حکیم بهبهان را نیافتم. پارسال ایام امتحانات که تهران بودم، شماره اش را به هرترتیبی بود گیرآوردم، تماس گرفتم منزلشان تا بروم و بلکه مصاحبه ای با ایشان بکنم. گفتند برای معالجه و درمان خارج از کشور رفته است اما دیگر قسمت نشد که دیداری به دیدارش برسانم.
دراین شهر غریب وامانده ام با تنهایی خویش در انزوای فلسفه و رنجی که می برم از اینکه استاد سیدعلی موسوی بهبهانی رفته و چه حرف ها نگفته و با خود به زیرخاک نهفته است. سوالم اینست پس از اینها آیا براستی فلسفه خواهد مرد؟
من ميثم اماني فصل اول كتاب زندگي ام كه گشوده شد متولد شدم در زمستان/ بيست و پنج روز گذشته از بهمن/ خورشيد هزار و سيصد و پنجاه و نه بار تكرار شده بود/ كودكي ام در جنوب در بهبهان گره خورد به نوجواني ام در سال هاي جنگ و"هفت سنگ" فراموش نشدني كوچه/ رنج را با چشم ديدم درد را با چشم دل تا دالان هاي تودرتوي انزوا معرفي ام كرد به فلسفه ورزی/