بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم
تمنای مرگ نقطه مقابل ترس از مرگ است. سقراط در رساله فایدون افلاطون تمنای مرگ را خصیصه فیلسوفان دانست که دلبستگی شان به امور روحانی است و در فکر رها شدن اند از امور جسمانی. برای دیگران شاید تمنای مرگ از سر خستگی باشد و بیزار شدن از مشکلات و دردو رنج ها و پیچیدگی های زندگی دنیا. کسانی هستند اما که مشکلی ندارند با مرگ زیرا کارشان درست است باصطلاح.
انكه عقبه خاطراتش ويران باشد و پرونده اش پر از عصيان مرگ را خوش نخواهد داشت ولي انكه حسابش پاك است از محاسبه اش چه باك است؟ مرگي از اين دست نشانه قوت روح است و وجدان ارام که حق کسی را نخورده و دست به بدی نیالوده و اگرخیری مثلا نرسانده شری به پا نکرده است. سالها پیش شایعه شده بود در بهبهان ما که زلزله می آید فلان روز فلان ساعت معلمی داشتیم وقتی شنید گفت آدم باید همیشه اماده باشد برای رفتن هروقت صدایت زدند بر خیزی بگویی به چشم.
به خودم مي انديشم كه اگر الان نقطه أخر ايستاده باشم لب مرز برزخ ايا اگر برگردم به گذشته خويش از گذشته خویش راضی خواهم بود یا نه؟ ایا کوله باری حسرت و پشیمانی به دوش خواهم کشید یا کوله باری شادی امید و ارامش؟
درویشی که در دکان عطار نیشابوری آمد و عطار به نشانه دستگیری درهمی سیاه در کاسه اش انداخت پرسید تو چگونه خواهی مرد : گفت انگونه که تو بمیری. درویش سر بر زمین نهاد سه بار گفت اله و رفت....به همین راحتی. به راستی که این خصلت آزادگان است که مثل نسیم اند پرسود و بی توقع. گیر نمی کنند در گل و لای دلبستگی به دنیا. فراموش شان نمی شود که باید بروند و همیشه آماده اند برای بار سفر بستن. گاهی که سختم است فاصله یک ساعتی را دور بشوم از شهر خویش می اندیشم که چگونه فاصله بی بازگشت سفر از دنیا را طی خواهم کرد؟
بودن دلبسته نبودن وآزاده بودن نعمت است واقعا که امثال شهید اسماعیل دقایقی داشته اند. هروقت می آمد خانه ساکش را می گذاشت دم در هال... در جواب پرسش اهالی می گفت : می خواهم برگردم دوباره. چه حقیقت ساده و سختی است رفتن. فکر می کنیم این ماییم که به سراغ مرگ خواهیم رفت..زهی دل غافل گاهی مرگ است که سراغ ما را خواهد گرفت.
من ميثم اماني فصل اول كتاب زندگي ام كه گشوده شد متولد شدم در زمستان/ بيست و پنج روز گذشته از بهمن/ خورشيد هزار و سيصد و پنجاه و نه بار تكرار شده بود/ كودكي ام در جنوب در بهبهان گره خورد به نوجواني ام در سال هاي جنگ و"هفت سنگ" فراموش نشدني كوچه/ رنج را با چشم ديدم درد را با چشم دل تا دالان هاي تودرتوي انزوا معرفي ام كرد به فلسفه ورزی/