ایام امتحانات جزء زندگی نیست
این روزها نگرانم بسیار و نگرانی ام بابت دانشجویان است که ایام امتحانات را می گذرانند و حال و روزشان را می توانم تا انگشت کوچک پای خود احساس کنم.
من نیز دانشجو بوده ام روزگاری و اتفاقا تصور ایام امتحانات در ذهن من نیز با ایام عسر و حرج گره خورده است. در امتحانات دوران دانشجویی از سرهر جلسه امتحانی که بر می گشتیم انگار از قفس آزاد شده بودیم. اخبار خود کشی هایی را که در این ایام صورت می گرفت یادم نرفته است هنوز.گاهی می شد دانشجویان ولوم ضبط صوتشان را می رساندند به درجه آخر. گاهی صدای رقص و پای کوبی و هلهله شنیده می شد از اتاق های بالا و مجاورمان. گاهی خوابگاه تبدیل می شد به باغ وحش و حیاط شاهد پلاستیک های پراز اب بود که از طبقات بالا پرت می کردند پایین.. علی الخصوص جمعه ها انگار خاک مرگ می پاشیدند برخوابگاه.
همه اینها نشان دهنده عمق فشارها و استرس هایی است که بر دانشجویان می رود.ایام امتحانات خودم همیشه مصادف بود با گل کردن ذوق شعری . پدرم می گفت تو تمام طول سال شعر نمی گویی الا ایام امتحانات!
ان روزها تعبیری را بکار می بردم در جمع هم اتاقی ها و می گفتم ایام امتحانات اصلا جزء زندگی نیست. انگار زندگی ایستاده است و متوقف شده. دانشجویان صد البته که بی تقصیر نیستند . درس ها را می گذارند شب امتحان بخوانند ولی ماهیت امتحان گرفتن و امتحان دادن در کشور ما نیز علیه السلام نیست و جدای از اینکه نشان دهنده سطح یادگیری نیست به عامل فشار و استرس دانشجویان تبدیل شده است. داشجویان بیشتر از اینکه درباره مطالب درس بپرسند درباره امتحان می پرسند واین بیانگر یک دغدغه روانی است.شرایط دیگر به گونه ای نیست که دانشجو با ذهن آرام و خاطر آسوده در س بخواند. در فکر هزار مشغله دیگرست طبیعی است که نگرانی هایش بیشتر خواهد شد.
استاد مصطفی ملکیان می گوید روشنفکران دو وظیفه اساسی دارند : تقریر حقیقت و تقلیل مرارت. به گمان من این دو را می توانیم به معلمان و اساتید هم تعمیم بدهیم. معلم و استاد تنها وظیفه معرفتی یعنی آموزش دهی ندارد وظیفه اخلاقی یعنی پرورش دهی هم دارد و یک قسم از این وظیفه اخلاقی می تواند تقلیل و کاستن از درد و رنج دانشجویان باشد.
این روزها نگرانم به راستی. کمتربه امتحان های پیش روی خودم می اندیشم بیشتر به وضعیت دانشجویان می اندیشم که این روزهای پرفشار را به سلامت بگذرانند و بگذرند.
من ميثم اماني فصل اول كتاب زندگي ام كه گشوده شد متولد شدم در زمستان/ بيست و پنج روز گذشته از بهمن/ خورشيد هزار و سيصد و پنجاه و نه بار تكرار شده بود/ كودكي ام در جنوب در بهبهان گره خورد به نوجواني ام در سال هاي جنگ و"هفت سنگ" فراموش نشدني كوچه/ رنج را با چشم ديدم درد را با چشم دل تا دالان هاي تودرتوي انزوا معرفي ام كرد به فلسفه ورزی/