بنیاد بی بنیاد
بیاییم دوباره به خودمان بنگریم :زندگی مان بر چه استوار شده است؟ کارهای روزمره مان با چه حساب و کتابی است؟ آیا اندیشیده ایم که سرانجام به کجا خواهیم رسید؟ این قطار سریع السیر شبانه روزی نهایت کجا می رود و کجا خواهد ایستاد؟
عادت کرده ایم که صبح ها برخیزیم با گشودن پلک هایمان با تنظیم ساعت زیستی بدنمان و شب ها بخوابیم زمانی که دیگر سستی بر اندام هایمان چنگ انداخته است. کیست که نداند زندگی می گذرد و سحرها و صبح ها و ظهرها و عصرها و شب ها یار ناپایدارند و پی در پی آمدن آنها نشانه تغییر نامحسوسی که بسیاری مان از آن غافلیم.
جهان جهان تغییرات است. چه بسیارند شادی های کم دوام و غصه های دیرگذر چه بسیارند شادی های پردوام و غصه های زودگذر وچه فراوان رشته کوههای مشکلات که وقتی پشت سر بگذاری شان به صخره می مانند کوچک و دست یافتنی!
هراکلیتوس حکیم گفته است یک رودخانه جای دوبار شنا کردن نیست. رودخانه جریان دارد و آب ثانیه های اول آن با آب ثانیه های بعدی یکی نست.
بیاییم دوباره به خودمان بنگریم. به چه دل بسته ایم؟ آیا دل بسته ایم به قبولی در کنکور قبول که بشویم به چه دل خواهیم بست؟ لابد به مدرک گرفتن جهار سال نه ده سال می گذرد مدرک می گیریم بعد از آن به چه دل خواهیم بست؟ به دوستان خوبمان؟ ولی آیا همیشه در کنارمان مانده و خواهند ماند؟ آیا دل بسته ایم به گردش ها و پارک ها و خوشی ها و رفتن ها و آمدن ها و لی بالاخره خواهد گذشت و حسرت با همه سنگینی و سرد بودن اش خواهد ماند. آیا دل بسته ایم به تنهایی خویش در انزوای کتاب ها ولی تا چه وقت؟
افلاطون حق داشته که محسوسات را متغیر دانسته و البته که متغیرند. سخن اینست که آیا ما قدم هایمان را محکم گذاشته ایم؟ نکند قدم هایمان را بر صخره های شناور نهاده باشیم یا بر پشت بام های کاه گل که فرو خواهر ریخت.
به قول سعدی: " لقمان را گفتند حکمت از که آموختی؟ گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند". زندگی ما – راست و درست بگویم – بنیادی است که هیچ بنیادی ندارد. در ظاهر تکیه کرده ایم بر بسیاری چیزها که امید استواری شان هست ولی در باطن قایق شکسته ای شناوریم در دریای پر از موج حوادث و رویداد ها. چند گاهی به راهی دل می بندیم و چند گاهی دیگر به راهی دیگر. قافله ای بی سرنوشت شده ایم.
زندگی بیشتر آدمیان زندگی غافلانه است. صورت زندگی هست و معنای زندگی نیست. دنیایشان خانه عنکبوت است که در امن و امان نیست نه از گزند بادهای شک و تردید نه از هجوم حشرات ترس و اندوه!
بیاییم دوباره به خودمان بنگریم.
من ميثم اماني فصل اول كتاب زندگي ام كه گشوده شد متولد شدم در زمستان/ بيست و پنج روز گذشته از بهمن/ خورشيد هزار و سيصد و پنجاه و نه بار تكرار شده بود/ كودكي ام در جنوب در بهبهان گره خورد به نوجواني ام در سال هاي جنگ و"هفت سنگ" فراموش نشدني كوچه/ رنج را با چشم ديدم درد را با چشم دل تا دالان هاي تودرتوي انزوا معرفي ام كرد به فلسفه ورزی/