" مفهوم اسلامیت و ایرانیت" در ترازو (۳)
 
نقدها :
 
{اول}
نویسنده اگرچه دو برداشت از اسلامیت و ایرانیت را جدا کرده ولی آن دو را تعریف نکرده است لذا روشن نیست که وقتی سخن از ایرانی بودن می گوید منظور وی دقیقا چیست؟ گاهی در عبارات نویسنده  ایرانیت به عنوان یک فرهنگ (ص۱۶) مطرح شده است  ولی روشن نیست که عناصر فرهنگ ایرانی  نظیر عناصر دینی  که مصداق بارز ان دین زرتشت است  ایا مولفه ذاتی تعریف ایرانیت اند یا نه؟  ونیز آیا فقط ایرانیت برابری طلبانه مردمی است که ذیل فرهنگ ایرانی می گنجد  یا به همراه ایرانیت ظالمانه سلطنتی  فرهنگ ایرانی را تشکیل داده است؟ در باب اسلامیت نویسنده معلوم نساخته است که آیا مراد وی اسلام نهادی است یا اسلام تاریخی؟ وآیا اسلامیت برابری طلبانه مردمی ذیل اسلام تاریخی می گنجد یا اسلام نهادی؟
 
 {دوم}
نویسنده در سخنان خویش چند پیش فرض بنیادی دارد که کارسازند:
۱- طبقاتی بودن جامعه
۲- طبقاتی بودن فرهنگ با توجه به طبقاتی بودن جامعه
۳- دودستگی و تضاد پایدار مردم و حاکمیت  به این نحو که آشتی ورفاقت بین آنها در طول تاریخ وجود نداشته است.
۴-  مردم گرایی به این معنا که خواست مردم بر خواست حاکمیت ارجحیت داشته و منشاء مشروعیت به حساب می اید.
۵- برابری گرایی به این معنا که همه مردم از حقوق و مزایای برابر برخوردارند و هیچ یک را بر دیگری نه برتری هست نه حق برتری.
طبق پیش فرض اول انحصار توجه به حاکمیت و سلاطین در بررسی های تاریخی صحیح نیست و به این معنا خواهد بود که سایر طبقات جامعه نادیده گرفته شوند. طبق پیش فرض دوم فرهنگ یک مقوله طبقاتی است وجایگاه طبقاتی افراد در جامعه است که فرهنگ آنها را می سازد. فرهنگ حاکمیت با فرهنگ مردم بدین معنا فرق دارد.طبق پیش فرض سوم دو طبقه مردم و حاکمیت آشتی ناپذیرند زیرا جایگاه طبقاتی جداگانه و سلسله مراتبی دارند که به تبع آن فرهنگ شان نیز فرق خواهد داشت. طبق پیش فرض چهارم مطالبات مردم ارجحیت داشته و حکومت اگر در مقابل انها بایستد مشروعیت نخواهد داشت. حکومت ناگذیر از پذیرش مطالبات مردم است. طبق پیش فرض پنجم  برابری گرایی یک ارزش بحق انسانی است که باید مورد توجه و حمایت باشد لذا نهضت های مردمی که علیه ظلم دستگاه حاکمه صورت گرفته ، ارزشمند و انسانی اند.
 
{سوم}
نویسنده در تحلیل های خویش اصالت را به نهضت های مردمی داده است .آنچه در این خصوص می توانیم بگوییم اینست که ناریخ با همه رنگ های ان تاریخ است نه با ان رنگ ها که ما می خواهیم. به همان نسبت که نهضت های مردمی و مطالبات انها جزو تاریخ ایران است  طبقه حاکمیت و فرهنگ انها نیز جزو تاریخ ایران است. یکی را بدون آن یکی دیگری  نمی توانیم در نظر بگیریم.
دیگر اینکه فرق است میان تاریخ نقلی - روایی که قصه تاریخ است و تاریخ علمی - تحلیلی. تاریخ نگار اگرچه در بررسی های خویش بی تاثیر از پیش فرض هایش نیست ولی نه به این معنا که پیش داوری داشته باشد.مورخ تحلیل گر هست ولی جانب دار نیست. بنابراین دفاع از نهضت های مردمی و رد فرهنگ هیات حاکمه برعهده مورخ نیست.

" مفهوم اسلامیت و ایرانیت" در ترازو (۲)
 
ایرانیت به معنی اول  آن عبارتست از ایرانیت طبقه حاکمه که اولا قدرت دارد ثانیا ظالم و بیدادگرست و ثالثا معتقد به مالکیت خصوصی است و ایرانیت به معنی دوم آن عبارتست از ایرانیت مردم و توده ها که اولا قدرت ندارند  ثانیا برابری طلب اند و ثالثا به مالکیت عمومی اعتقاد دارند.
اسلامیت به معنی اول و دوم ان با ایرانیت به معنی اول و دوم آن مشابهت دارد. شواهدی که نویسنده برای نشان دادن  وجوه افتراق ایرانیت به معنی اول و دوم آن آورده است یکی برخورد داریوش با گوماتاست و یکی دیگر برخورد انوشیروان با مزدک و پیروانش(۱۳۷۹ ،ص ۱۲) و نیز وجوه افتراق اسلامیت به معنی اول و دوم آن را می توانیم در تلقی معاویه و خلفای اموی و عباسی و طبقه حاکم مشترک عرب و برخورد هایشان با دیگران بیابیم(همان ،ص۱۳)
نقد:
 
گویا پیش فرض نویسنده اینست که دستگاه سلطنتی  و حاکمیت  مطلقا بد و توده های مردمی مطلقا خوب اند.  مثال های نقض در این باب بسیارند. درایرانیت ظالمانه سلطنتی  افرادی نظیر کوروش کبیر بوده اند که خدمات شایسته ای داشته اند و نیز داریوش.  سیاه نمایی کلیت دستگاه حاکمیت و سلطنتی  درست نیست.  درایرانیت برابری طلب مردمی  چه بسا نهضت هایی بوده اند که اهدافی غیر از اهداف برابری طلبانه داشته اند. سفید نمایی کلیت نیروهای مردمی نیز درست نیست.
 
سوم : ایرانیت ظالمانه سلطنتی  با اسلامیت ظالمانه سلطنتی تعارض ندارد ولی با ایرانیت و اسلامیت برابری طلبانه مردمی تعارض دارد  ونیز ایرانیت برابری طلبانه مردمی با اسلامیت برابری طلبانه مردمی تعارض ندارد ولی با ایرانیت و اسلامیت ظالمانه سلطنتی تعارض دارد.
 
دلیل عدم تعارض ایرانیت و اسلامیت ظالمانه سلطنتی  اینست که"  برای طبقات مرفه ، سرمایه داران بزرگ و ثروتمندان  درهمه اشکال آن و برای اقشار طبقه جدید ویاران و شرکای استعمار سرمایه داری ، ایرانیتی که بر فرضیه نژادی استوار باشد  با اسلامیتی که مشروعیت  نظام سرمایه داری را بپذیرد  تفاوتی نداشته و ندارد  زیرا این دورا حلقه ای از منافع طبقاتی  به هم مربوط می کند و در این رابطه  به خوبی می توانند  هم ملی باشند و هم مذهبی  ومشترکا سخن گفتن درباره فقر توده ها و علل آن را تکفیر و تقبیح نمایند. برای این طبقات  حفظ منافع طبقاتی  اصل تعیین کننده است."(همان ،ص۱۷)