در کنج غزالیه
نفس آدمی جوهره ایست هم ثابت و هم واحد وآن که ما خودمان را با آن می شناسیم و به آن "من" می گوییم ، هرچه زمان بگذرد و هرچه مکان ، برهمان عهد و نشان که بوده است باقی خواهد ماند. کودک جوان می شود و جوان پیر ، دانایی ها و توانایی هایش افزوده می شود و کاسته اما همچنان "من" خویش را ثابت و واحد در اندرون خویش خواهد یافت. آیا شده است که ازاین من همیشه و هرجایی که به گفته فلاسفه مسلمان - ایرانی حقیقت آدمی را تشکیل می دهد ، بدت آمده و بیزار شده باشی؟ پیش می آید که آدمی از خودش بدش می آید ، از خودش که همیشه همراه اوست و همیشه همانست که بوده است و نیز پیش می آید که آدمی خودش را فراموش کرده ودر جریان هرروزه ای می افتد که زندگی روزمره اش می گوییم. این روزها ازهرکه بپرسی می گوید گرفتارم!
به گفته فلاسفه مسلمان - ایرانی این خود فراموشی ناگزیر و ناخواسته با" توجه و یادآوری" حل خواهد شد. اگر برگردی به اصل خویش ، برگردی به آنچه هویت راستین توست ودقایقی چند بگریزی از گرفتاری ها و اسارت های زندگی ،خودت را در گرد و غبار غفلت و فراموشی باز خواهی یافت.
آنچه باعث می شود ما خودمان را ازیاد ببریم یکی نوع صحبت ها و مصاحبت هایی است که داریم با دیگران. اینجاست که کلام ،حجاب دیدن حقیقت می شود .چه زیباست می گویند یک دقیقه سکوت ! آنجاست که دریچه ورود توست به دنیای خویش و آشنایی با زوایای پیدا و پنهانش. یکی دیگر نوع کارها و اشتغال های ماست مثل شغل های امروزی که عادت شده اند ، مکانیک وار وماشین گونه ، حال آنکه ردی از تفکر ندارد. یکی سوم نوع ابزارها و کالاهاست که کارل مارکس به راستی و درستی می گفت باعث از خود بیگانگی می شود. تلویزیون ،رادیو ،رایانه ،اینترنت و موبایل همه اینها مارا از خودمان بیرون آورده و سوق می دهند به سمت خودشان. اینها عوامل تخدیرند و گاهی چنانچه آدورنو می گوید عوامل تحمیق! متاسفانه!
چند روزی است می اندیشم که حتی سروکار داشتن مدام و مداوم با کتاب با خواندن و نوشتن ، حتی خود علم ودانستن ممکن است حجاب دید آدمی باشد. عرفا حق داشته اند بنالند که" از قیل و قال مدرسه ام حاصلی نشد" و بگویند که" چه وقت مدرسه و بحث کشف کشافست" لاجرم اوراق بشویند و گوشه ای خلوت بجویند.
سهروردی گفته بود ابن سینا در برهان معروف انسان پرنده خویش "خودی" را اثبات نکرده ،"غیرخودی" را اثبات کرده است. با علم حصولی نمی توان خود را شناخت با علم حضوری می توان و علم آدمی اگر همرا با خودآگاهی وی نباشد نه تنها به شناخت خود منجر نخواهد شد بلکه هم از یاد خواهد رفت و هم آدمی را نسبت به خویش بیزار و بدبین خواهد نمود.
این روزها که روایت غزالی را اززبان زرین کوب می خوانم حسرت "غزالیه" در اندرون من جوانه زده است. "غزالیه" گوشه ای بود در مناره غربی مسجد جامع دمشق که ابو حامد - فقیه نظامیه بغداد - سالهای گریز و رهایی خویش را آنجا گذرانیده بود. بعدها زاهدان و پارسایان بسیاری در آن گوشه عزلت گزیده و طعم خوش خلوت با خویش را چشیده اند. دراین جهان پرآشوب ،دراین عصر پرخطر ،دراین اپیدمی اطلاعات و تبلیغات ،دراین روزگار پول و مدرک و بااین سرسودازده و شلوغ من کجاست که مرا به خویش معرفی خواهد کرد و به خویش باز خواهد گرداند و کجاست که حتما جای دنجی خواهد شد؟.......در کنج غزالیه ای دیگر.
من ميثم اماني فصل اول كتاب زندگي ام كه گشوده شد متولد شدم در زمستان/ بيست و پنج روز گذشته از بهمن/ خورشيد هزار و سيصد و پنجاه و نه بار تكرار شده بود/ كودكي ام در جنوب در بهبهان گره خورد به نوجواني ام در سال هاي جنگ و"هفت سنگ" فراموش نشدني كوچه/ رنج را با چشم ديدم درد را با چشم دل تا دالان هاي تودرتوي انزوا معرفي ام كرد به فلسفه ورزی/