از معرفت تا زندگی
ارسطوی فیلسوف حکمت یا فلسفه را تقسیم کرده بود به سه قسم : حکمت نظری که هدف آن معرفت است فقط از آن جهت که معرفت است یعنی علم فقط برای دانستن حکمت عملی که هدف آن معرفت است ازآن جهت که به عمل مربوط می شود یعنی علم برای توانستن و حکمت شعری که هدف آن معرفت است از جهت تولیدی اش (کاپلستون- تاریخ فلسفه غرب-ج 1- ...ص319)
ارسطو گفته بود در حکمت نظری یعنی در ریاضیات طبیعیات و الهیات ما می خواهیم بدانیم فقط برای اینکه بدانیم نه چیزی دیگر وهیچ هدف عملی از این جهت نخواهیم داشت. در این معنا معرفت خودش مطلوب بالذات است و ارزش بالذات دارد و برای چیزی دیگر خواسته نمی شود.
اگر از معلم اول بپرسیم چگونه چنیین چیزی امکان دارد ؟ خواهد گفت که "همه آدمیان بالطبع مو خواهند بدانند"(همان....ص319) اگر بنگریم در بسیاری امور و پرسش ها آدمی فقط در پی آنست که از سروته قضیه سردربیاورد وگرنه کنجکاوی آرامش نخواهد گذاشت.
اینکه هدف از علم و معرفت جویی چیست نزد فلاسفه ای دیگر مثل فارابی و ابن سینا دنبال شده است. آنها گفته اند آدمی دو بعد دارد : بایک بعد یعنی عقل نظری تشبه به مبادی معقول پیدا خواهد کرد وبایک بعد دیگر یعنی عقل عملی توانایی تدبیر و مدیریت را به دست خواهد آورد. انگاری با بعد اول آدمی یک جهان عقلی خواهد شد شبیه جهان عینی ازاین رو هدف آدمی عبارتست از اراده معطوف به تعقل . شناختن هدف است فقط برای شناختن بواسطه ارزش ذاتی اش.
به گمان من آنچه ارسطو و اخلافش درباره حکمت نظری گفته اند درست است ولی نسبی است یعنی حکمت نظری را اگر درنسبت با حکمت عملی در نظر بگیریم هدفش شناختن است برای شناختن و لی اگر درنسبت با وضعیت وجودی انسان در نظر بگیریم هدفش شناختن است برای ساختن وضعیتی جدید. به عبارت دوم همه علوم و دانش ها علوم کاربردی اند و کارکرد عملی دارند ولو اینکه محسوس و ملموس و زودبازده نباشد.به عبارت سوم بعضی علوم و دانش هارا اگر چه در وهله اول برای خودشان می خواهیم برای شناختن نه چیز دیگر ولی در وهله های بعد همانها به ایجاد وضعیت جدیدی در ما خواهد انجامید متفاوت با وضعیت قبلی مان. فرض بگیریم من ریاضیات بخوانم و چنانچه ارسطو می گوید هدفم فقط شناختن باشد به هرحال با "ریاضیدان شدن" ساختار و طراحی ذهن من عوض شده نوع استدلال ها و نگرش ها و بیانات من عوض خواهدشد پس ریاضیات خواهد توانست در زندگی من تاثیر داشته باشد.
اگر آنچه گفته شد درست باشد نتیجه اینست که همه علوم و دانش ها به یک معنا مطلوب بالغیرند و ارزش ذاتی نخواند داشت و همگی در زندگی ما نقشمند خواهند بود حال چه مستقیم چه غیر مستقیم چه محسوس و ملموس چه غیر محسوس و ملموس چه زودیاب و چه دیریاب.
من ميثم اماني فصل اول كتاب زندگي ام كه گشوده شد متولد شدم در زمستان/ بيست و پنج روز گذشته از بهمن/ خورشيد هزار و سيصد و پنجاه و نه بار تكرار شده بود/ كودكي ام در جنوب در بهبهان گره خورد به نوجواني ام در سال هاي جنگ و"هفت سنگ" فراموش نشدني كوچه/ رنج را با چشم ديدم درد را با چشم دل تا دالان هاي تودرتوي انزوا معرفي ام كرد به فلسفه ورزی/